- بای بک، بیر میللتین سسی - http://www.baybak.com -

ياشاسين آذربايجان - Long live Azerbaijan

براستي آقاي قندچي, خبر داريد که در علوم پزشکي، در مورد خاص بيماري هاي سرطاني، جهت نجات جان بيمار، بريدن و دور انداختن اعضاي حامل غدد سرطاني، بعنوان راهکاري عمومي پذيرفته شده است…؟! - اولوس

بای بک، آذربایجان | آننا, ۲۸-ي چيلله , ۱۱۰۰۷ اینجی ایل, چولا ۰۳:۱۲ [گ.ؤ] | فارسجا, مقاله

. درج مقاله “راه حل مسله ملی در ایران” به قلم آقاي سام قندچي* در سايت وزين جنبش دانشجوئي آذربايجان، نگارنده را بر آن داشت که تفحصي هر چند کوتاه را در سلسله نوشتارهاي آقاي قندچي داشته باشد. چرا که در سلسله ملاحظات به اصطلاح علمي آقاي قندچي، بصورتي کاملا نامرئي و بعضا مرئي مي توان وجود رگه هاي فکري و عقيدتي تفکر بغايت مخرب شوونيزم را مشاهده نمود. پس از بازخواني مجدد چند مقاله به قلم آقاي قندچي ناخواسته تيتر نوشتار: “شناسائي يک بيمار به قدمت هزار ساله” استاد ارجمندمان هدايت ذاکر به يادمان آمد.

درج مقاله “راه حل مسله ملی در ایران” به قلم آقاي سام قندچي* در سايت وزين جنبش دانشجوئي آذربايجان، نگارنده را بر آن داشت که تفحصي هر چند کوتاه را در سلسله نوشتارهاي آقاي قندچي داشته باشد. چرا که در سلسله ملاحظات به اصطلاح علمي آقاي قندچي، بصورتي کاملا نامرئي و بعضا مرئي مي توان وجود رگه هاي فکري و عقيدتي تفکر بغايت مخرب شوونيزم را مشاهده نمود. پس از بازخواني مجدد چند مقاله به قلم آقاي قندچي ناخواسته تيتر نوشتار: “شناسائي يک بيمار به قدمت هزار ساله” استاد ارجمندمان هدايت ذاکر به يادمان آمد.

در علوم پزشکي بيمار و يا بيماري را مي توان شناسائي نمود ولي تجويز درمان جهت درمان بيماري منوط به کشف علل بيماري مي باشد. روندي که بسياري از متخصصان و انديشمندان خواسته و ناخواسته آنرا ناديده گرفته و مي گيرند. با ياد آوري اينکه منشاء بسياري از بيماري ها و به تبع آن راهکارهاي درماني آن تا بحال کشف نگرديده است به ياد مي آوريم که در نمونه خاص انواع بيماري هاي سرطاني شناسائي و دوراندازي غدد سرطاني تاکنون بعنوان راهکاري عمومي پذيرفته شده است…!

هدف نوشتار کنوني به چالش فراخواني جامعه به اصطلاح روشنفکران ايرانيان مقيم خارج نبوده و نيست چرا که اصولا نگارنده به اصطلاح اپوزيسيون غير قانوني و نيروهاي پراکنده خارج از کشور را ( که بدون در نظرگيري ايدئولوژي و جهان بيني نقطه مشترک ستيزه جوئي با ملل تحت ستم را پيشه نموده اند) نه بعنوان اپوزيسيون قبول دارد و نه آنان را در ميدان عمل مبارزات سياسي و اجتماعي بعنوان عنصري قابل تاثير مي پذيرد. گروههاي سياسي – اجتماعي و حتي شخصيت هاي قابل طرح زماني مي توانند ادعاي تاثيرگذاري در پروسه هاي سياسي و اجتماعي را داشته باشند که در ميدان عمل مبارزات به اشکال مختلف حضور داشته باشند. اصولا تکامل در ارتباط و حضور فيزيکي است که مي تواند معنا داشته باشند. راههاي برون رفت از بحرانها و گشايش فضاي مبارزاتي استراتژي و تاکتيک هاي مخصوص خود را به عرصه مي آورد و گروهها و شخصيت هاي سياسي در قدم اول تدوين استراتژي و تاکتيکها و به فعل درآوردن آنها را بايد که بعنوان برنامه هاي کوتاه مدت قبول نمايند. کاري بس عظيم که محافل، گروهها و حتي شخصيت هاي مرکزگرا حتي جسارت انديشيدن به آن را نداشته و ندارند.

هدف ما به چالش فراخواني ميدان عمل فضاي مبارزاتي جنبش ملي آزاديخواهي ملل تحت ستم مي باشد! شايد ادعائي بزرگ به نظر برسد اما در چند ماه اخير فضاي مبارزاتي جنبش ملي آذربايجان جنوبي تجربه اي زيبا را به نمايش گذارده است که به آن بنوعي رويکرد علمي مي توان نام نهاد. احزاب، گروهها و شخصيت هاي ملي و فعال در جنبش ملي آذربايجان جنوبي بدور از هرگونه سوء نظري مفاهيم، پديده ها و حتي مسائل عقيدتي خود را بروشي کاملا دموکراتيک در فضاي عمومي جنبش به بحث و نظر مي گذارند، تبادل افکار با قبولي ماهيت وجودي ديگران علاوه بر رسيدن به نتيجه مشترک، بنوعي انديشه دموکراسي را نهادينه مي سازد. با عمق بخشيدن و نهادينه سازي همين رويکرد علمي است که مي توان نتايج گرانقدري را بدست آورد. از سوئي ديگر بررسي ديالکتيکي هر انديشه بيان شده (خصوصا انديشه هائي که در به اصطلاح لفافه هاي علمي بيان مي شوند) بنوبه خود زمينه ساز منفعل نمودن نگرشهاي مخرب تزريق شده به ميدان عمل جنبش را پديد مي آورد.

نقد منطقي تاريخ گذشته به باورمان زمينه ساز ايجاد درک صحيح از زمان حال و آينده مي باشد اما گرته برداري از يک حقيقت تاريخي و يا برعکس آن نفي کامل يک پديده تاريخي ديدگاهي منطقي محسوب نمي گردد. نقد و تحليل يک پديده تاريخي بايد که با درنظرگيري بسترهاي زماني و مکاني انجام پذيرفته باشد و پروسه تکاملي تاريخ زماني مي تواند ديدگاهي منطقي را به عرصه بياورد که حادثه هاي تاريخي را وابسته به همديگر فرض نمايد. درچنين تحليلي است که مسير و راستاي تاريخ را مي توان درک نمود. يک حادثه يا پديده تاريخي برآيندي است از مولفه هاي بسياري که لزوم شناخت دقيق عوامل تاثيرگذار را نيز به عرصه مي آورد.

از سوئي ديگر هم ارز فرض نمودن مفاهيم مختلف جامعه شناسي بنوبه خود تحريفي آشکار محسوب مي گردد که در بهترين فرض مي توان آن را اشتباه ناميد. حال اين اشتباه آگاهانه پذيرفته شده ويا نا آگاهانه حديث ديگري است. “رفرم” تداعي کننده انجام اصلاحات در راستاي بهينه سازي سيستم موجود مي باشد ولي برعکس آن “انقلاب” معناي دگرگوني هاي بنيادي را با خود حمل مي نمايد که هدف آن جايگزيني سيستمي بهتر به جاي سيستم منفعل و کهنه شده قبلي مي باشد و هم از اينروست که قيام بهمن ماه 1357 را نمي توانيم انقلاب بناميم و يا جريان به اصطلاح اصلاح طلبي امروزين را انقلابي بناميم.

آقاي قندچي آگاهانه و يا ناآگاهانه بدون درنظرگيري موارد يادآوري شده است که به بازبيني جنبش مشروطيت مي پردازد:

“مشروطيت ادامه مبارزه براي ايجاد عدالتخانه در زمان ناصرالدين شاه قاجار بود که جنبشي بود براي *دموکراتيزه کردن* نهادهاي موجود در جامعه ايران و بويژه نهادهاي قدرت. اگر اين مبارزه در زمان ناصرالدين شاه، اساساً از طريق اصلاح طلبانه، بوسيله کساني نظير امير کبير طرح شد، در دوران مشروطيت همان اهداف از طريق انقلابي مطرح شدند. اهداف جنبش چه در زمان امير کبير و چه در زمان مشروطيت *مترقي* بودند، هرچند در اولي بصورت رفرميستي و در دومي بصورت انقلابي مطرح شدند. با اين حال در هر دوحالت اساساً اهداف جنبش به دموکراتيزه کردن شکل موجود حکومتگري در ايران محدود بود.” 1

شايد آقاي قندچي جريان تکاملي مشروطيت را آنگونه که شايسته است درک ننموده است. جريان ذهني انقلاب مشروطيت که فرمهاي گوناگون سازمان يابي بسياري را نيز به عرصه آورد، باور به يقين وجود داشت و همين جريان ذهني بود که با تکيه بر عوامل بسياري توانست جنبشي عظيم و از پائين به بالا را سازمان دهي نمايد. هدف غائي جنبش مشروطيت اجراي تغييرات اساسي در نحوه توزيع قدرت بود اما جريان رفرميستي خواستار رفرمهاي نيم بندي بود که نگهداري روابط سياسي و اجتماعي موجود را بنحوي ديگر تامين نمايد و به بياني ديگر خواستار تعديل روابط بودند نه توزيع قدرت.

“به همين علت آنهائي که در آنزمان خواهان تحولي فراسوي شکل موجود حکومتگري در ايران بودند، و مثلاً خواهان جمهوري بودند، خود را راديکال يا انقلابي ميخواندند، هرچند رفرميست يا انقلابي بودن همانطور که قبلاً توضيح دادم به روش کار است و در واقع امير کبير رفرميست و ستارخان انقلابي هردو يک هدف مترقي را دنبال ميکردند و آنهم دموکراتيزه کردن شکل موجود حکومتگري در ايران بود.”2

در هر صورت از منظر ما به سيستم فکري آقاي سام قندچي بايد که احترام گذاشت چرا که ايشان اينگونه مي خواهند تصور نمايند اما زماني که صحبت از تحليل شرايط حاکم بر مهين مان و راستاهاي پيش رو سخن به ميان مي آيد منطقي خواهد بود که ما طرفداران حقيقت و ديدگاههاي تماما علمي باشيم.

با تحليل ناشيانه و غير علمي انقلاب مشروطه است که پايه هاي سست انديشه هاي جناب آقاي قندچي فرم مي پذيرد. ايشان غير مسئولانه به خودشان اجازه مي دهند که شرايط انقلاب مشروطه را با قيام بهمن نيز مقايسه نمايند. البته مطلق گرا بودن (در اينجا به معناي وابسته بودن پديده هاي تاريخي به يکديگر) در تحليل پديده هاي تاريخي منطقي به نظر ميرسد چرا که جامعه شناسي سياسي روشها و مقياسهاي مخصوص به خود را نيز داراست.

” در بيست و چند سال بعد از بقدرت رسيدن جمهوري اسلامي، اکثريت جنبش روشنفکري و سياسي ايران که بحق ديده اند چگونه ترقي خواهي در ايران انقلاب 57 فدا شد ، و در مقابله با اين عقب گرد تاريخي، به آرمانهاي جنبش مشروطه برگشته اند. وليکن امروز ديگر آن آرمانها نه تنها کافي نيستند بلکه حتي باعث شده اند که مهمترين جنبش هاي اجتماعي که در ايران کنوني در حال تکوين هستند، و نتيجه مستقيم رشد گلوباليسم ميباشند، به غلط بعنوان دسيسه بيگانگان برداشت شوند.”3

البته هستند جرياناتي که پس از بيست و چند سال بعد از بقدرت رسيدن حاکميت جمهوري اسلامي فدا شدن جريان ترقي خواهي را متوجه شدند. اما جنبش ملي آذربايجان جنوبي در همان سال 1358 متوجه آن گرديد و متاسفانه قرباني همين درک ناصحيحان گرديد. اعتراض جنبش ملي آذربايجان که با توجه به شرايط حاکم بر آن زمان بايد که خصلتي مذهبي را نيز دارا مي بود مستقيما اصل 110 قانون اساسي يعني اصل ولايت فقيه را مانع جريان ترقي خواهي مي دانست و خواستار حذف آن بود.

از منظر ما بازگشت تاريخي يا همان عقب گرد تاريخي مفهومي است ساختگي که شالوده اي علمي را نيز با خود حمل نمي کند. چرا که حرکت زمان دائما رو به جلو بوده و مي باشد. اگر حاکميت اسلامي توانسته است قيام توده ها را بنوعي تحريف نموده و مانع تحقق حتي حداقل ايده آلها و آرمانها گردد با شکست خود جريان مرکب و تکراري استبداد شرقي را در اين نقطه از جهان به زباله دان تاريخ خواهد فرستاد.

اما بازگشت فعالين سياسي و جنبش روشنفکري به آرمانهاي جنبش مشروطيت را نيز نمي توانيم قبول نمائيم نتيجه ذکر شده از سوي جناب آقاي قندچي منوط به نحوه درک ايشان از جامعه روشنفکري و فعالين سياسي مي باشد که بايد از سوي ايشان شرح و بسط داده شود. اما ايشان جنبش هاي در جريان مانند جنبش هاي ملي، زنان و دانشجويان را نتيجه مستقيم رشد گلوباليسم مي دانند. شايد اين طرز تلقي بعضي حقايق را نيز با خود بهمراه دارد ولي ما نمي توانيم آنرا تنها عامل جنبش هاي ذکر شده بيان نمائيم چرا که در هر سه نمونه ذکر شده تاريخي سراسر پويا را مي توانيم شاهد باشيم که در زمانهاي متعدد به انحاء مختلف تکرار گشته و اصولا تکامل و پيشرفت زيگزالي و در عين حال رو به جلوئي را به نمايش گذارده اند.

متاسفانه در تاريخ معاصر، به اصطلاح روشنفکر ايراني در مواجهه با مفاهيم جديد بنوعي خود بيگانگي را به نمايش گذاشته و مي گذارد. درک کامل مفاهيم ارائه شده تنها قدمي ابتدائي محسوب مي گردد. درک کامل مفاهيم از سوئي و شناخت واقع بينانه شرايط جامعه موجود از سوئي ديگر زمينه ساز تطبيق علمي و منطقي مفاهيم در ميدان عمل جامعه محسوب مي گردد. جناب آقاي سام “گلوباليسم” را مفهومي نوين فرض نموده و به تبع آن جنبشهاي در جريان را نشات يافته از آن فرض مي نمايد. اما آيا ديگر گروهها و شخصيت ها صرف وجود سيستم فکري آقاي سام مجبور به قبول آن بوده و هستند؟ جواب ما نه بوده و خواهد بود و همانگونه که پيشتر گفته شد تحليل ها و بررسي ها زماني مي تواند مورد قبول باشد که بر اساس شالوده هاي علمي استوار گرديده شده باشد.

“گلوباليسم” اگر چه ترميني جديد محسوب مي گردد اما پيشينه اي تاريخي را نيز با خود حمل مي نمايد. تکامل سيستم هاي مختلف فکري در نهايـت راستائي جهاني را به نمايش گذارده و تبديل به ايده اي جهاني مي گردند. در سيستم هاي متفاوت فکري که نشات يافته از سه بينش سوسياليسم، کنسرواتيسم و ليبراليسم مي باشد به انحاء مختلف ايده جهاني گري بيان گرديده و تکامل بشري با توجه به ايده غالب ناخواسته بسوي جهاني گري در حرکت بوده و مي باشد. چگونه است که دوست گرامي مان آقاي سام قندچي ايده کمونيسم جهاني را به باد فراموشي سپرده است مگر نه اين است که در سيستم فکري مارکسيسم – لنينيسم دوران سوسياليسم دوراني محسوب مي گردد که بدنبال آن نظم نوين جهاني در قالب کمونيسم را به عرصه مي آورد. البته واضح و عيان است که جهاني گري سوسياليسم با جهاني گري هاي کنسرواتيسم و ليبراليسم تفاوت هاي ماهوي داشته و خواهد داشت.

هدف ما در اين نوشتار قبول نمودن يا رد “گلوباليسم” نبوده و نمي باشد و تنها يادآوري و بيان حقيقت درست انديشيدن در مدنظر ما مي باشد نه سهل انديشي. با قبول چنين شيوه نگرشي است که ديگر نمي توان حقايق جهان امروزين را تنها نشات يافته از واژه “گلوباليسم” تعبير نمود. در چنين وضعيتي است که پديده ها و مفاهيم هم بصورت مجرد و هم بصورت وابسته و پيوسته بايد مورد بررسي و نقد قرار گيرند و آقاي سام بخوبي از سختي ها و مشقات چنين طرز تفکري به نيکي آگاه بوده و مي باشد.

“چه زمانيکه انگليس خواهان دولت مقتدر در ايران بود و چه در زمانيکه نبود، نيروهاي سياسي طرفدار حکومت متمرکز در زمانهاي سياست اول و طرفدار حکومت غير متمرکز در زمانهاي سياست دوم دست نشانده انگليس نميشدند، همانگونه که پشتيباني انگليس از مشروطه خواهان باعث نشد کسي بگويد آنها عامل انگليس هستند.”4

“طرح حکومت فدرال براي سيستم حکومتگري آينده در ايران براي رفتن فراسوي سيستم حکومتگري گذشته در ايران است و مهمترين خواست براي ترقي ايران است، نظير طرح سکولاريسم کامل، و ايندو لازمه پايه ريزي دولت مدرن در ايران هستند و آنهائي که اين طرح ها را برنامه بيگانگان و نفوذ اجنبي ميخوانند خود مانع از پيشرفت ايران به جلو هستند و با عقب نگهداشتن کشور در محدوده سيستم حکومتگري گذشته، ايران را در برابر قدرت هاي خارحي خلع سلاح ميکنندو بزرگترين متحدين ترقي و تحول آينده ايران را به صورت دشمنان آزادي ايران مينمايانند.”5

بررسي ادعاي حمايت دولت فخيمه انگليس از مشروطه خواهان را به زماني ديگر واگذار مي نمائيم و در اينجا تنها به عنوان شهروندي که بازخواني نقادانه حداقل تاريخ معاصر را امري حياتي مي داند، آقاي سام را به مسئوليت پذيري فرا مي خوانيم.

فدراليسم حتي در بدترين نوع خود اصلي مشترک و خدشه ناپذير را طرح و بيان مي نمايد و آن “انتخاب آگاهانه و داوطلبانه” مي باشد. اصلي که با توجه به حقيقت هاي استبداد شرقي حاکم بر تاروپود جامعه و نگرشهاي جزمي گرايانه گروه ها و شخصيت ها (حتي آقاي سام!!!) هيچگونه ضمانت اجرائي نداشته و نخواهد داشت.

اگر چه فرضيه ها و نظريه هاي آقاي سام شالوده هاي علمي و منطقي قابل طرحي با خود به همراه ندارد ولي حداقل در نهايت به سوي دولت غيرمتمرکز و فدراليسم ختم مي شود که جهت گيري اي منطقي محسوب مي گردد. ولي زماني که با انديشه هاي آقاي سام در مورد ملت و قوم آشنا مي شويد جهت گيري هاي نئوفاشيستي و نئوشوونيستي او را که در لفافه هاي ساده و زيبا بطرز محسوسي پنهان شده است را درک مي نمائيد.

شوونيست هاي وطني زماني که به تعريف و تشريح “ملت” و پروسه شکل گيري آن مي رسند به جاي تعريف و تشريح مقوله هاي علمي تفسير و توجيه را منطقي تر در مي يابند. در اصل نگرش شوونيستي حاکم بر کشور به اصطلاح ايران جرياني فکري و نامرئي را بوجود آورده که در زمانهاي مختلف به شيوه هاي مختلف تکرار مي گردد. و آقاي سام نيز از اين قاعده مستثني نمي باشد:

” دولت هاي ملي پديده خيلي قديمي نيستند و اساساً در قرن هجدهم زاده شده اند. همزمان با تولدشان افسانه هائي هم ساختند که مردم ساکن منطقه قلمرو قدرت خود را “ملت” آن کشور ها ناميدند که بر حسب آنکه کدام مناطق را زير سيطره خود داشتند، “ملت” افسانه اي هم کوچک يا بزرگ ميشد، و ترکيب قومي اش هم تغيير ميکرد! دولت هاي ملي اين افسانه هاي “ملت” سازي را براي تاريخ خود ساختند تا که موجوديت واقعي خود را توجيه کنند، موجوديتي که بسياري اوقات اصلاً بر مبناي بزرگ شدن يک قوم يا امتزاج چند قوم شکل نگرفته بود، و به عوامل بيشمار تاريخي و تکاملي منطقه سيطره قدرت دولت هاي ملي در آغاز تکامل جامعه صنعتي در نقاط مختلف بستگي داشت.”6

شايد گفتار آقاي سام در مورد ايران و تاريخ سازي صنعي که به ميمنت وجود دولت فخيمه تحقق پذيرفته شده مصداقي عياني داشته باشد اما در علم جامعه شناسي مصداقي نداشته و نخواهد داشت زيرا تاريخ بشري در حقيقت بيان وحدت گروههاي انساني و تبديل آنها به سيستم هاي قومي و در نهايت تشکيل ملت ها در بسترهاي زماني و مکاني مي باشد. اينکه پديده دولت هاي ملي اساسا در قرن هيجدهم زاده شده اند نيز از منظر ما تاريخ دقيقي نمي تواند محسوب گردد چرا که در قرن شانزدهم نيز در اروپا شکل گيري دولت هاي ملي را شاهديم. آقاي سام اگر چه بعنوان يک آينده نگر خود را طرفدار “گلوباليسم” مي خواند در مقوله ملت درکي التقاطي را به نمايش مي گذارد، چرا که گفتار ذکر شده پيشتر در نگرش هاي مارکسيستي بيان گرديده است. از منظر مارکسيسم زايش ملت ها بيشتر از آنکه سيري طبيعي داشته باشند، آگاهانه از سوي سيستم سرمايه داري بازتوليد مي گردند و حتي لنين به عنوان نظريه پرداز در نوشتار”امپرياليسم بمثابه آخرين مرحله سرمايه داري” خيلي بهتر از آقاي سام نظريه فوق را شرح و بسط مي نمايد.

” با رشد جهان بسوي جامعه فراصنعتي، و با بي اهميت شدن دولت هاي ملي، ملت هم بيشتر و بيشتر مترادف با مفهوم اتنيکethnic آن يعني قوميت ميشود، همانسان که زماني خانواده اهميت سياسي خود را از دست داد و بيشتر بصورت يک ساختار خويشاوندي ادامه يافت. ساختارهائي نظير قوميت که در عصر مدرن بويژه با ارتقاء اهميت سياسي، آن اقوام بزرگتر ملت ناميده شده اند، کماکان در زندگي بشر در جامعه فراصنعتي ادامه خواهند داشت، و علاقه به قوم و ملت و امثالهم نظير علاقه به خانواده، همانطور که قبلآ مفصلاً بحث کردم ارزش خود را حفظ خواهند کرد، هرچند اهميت سياسي اين ساختار اجتماعي بيشتر و بيشتر از بين خواهد رفت، مثلاً با پيشرفت جهان، احزاب بيشتر و بيشتر بر مبناي *ديدگاه اجتماعي-سياسي* آن ها معين ميشوند و نه قوميت آن ها.”7

روشنفکران مرکز گراي به اصطلاح کشور ايران بيشتر گرايش دارند پديده ها و مقوله ها را با ياري نگرش خود تفسير و تبيين نمايند. آنان در راستاي توجيه اميال و آرزوهاي حتي غير منطقي خود مقوله هاي علمي را به بازي مي گيرند و چنان به دفاع از آن بر مي خيزند که گوئي گفتار و تصورات آنان اگر مورد قبول واقع نشود فاجعه اي عظيم بوقوع مي پيوندد. برعکس آنان انسان معاصر به تحليل نقاط ضعف و قوت ديدگاههاي خود پرداخته و رشد و تعالي ديدگاههاي خود را درمد نظر دارد.

تشکيل دولتهاي ملي برعکس نظريه آقاي سام مقدمه اي است براي شکل گيري اصولي و قانونمند جوامع انساني آينده، و تشکيل دولتهاي ملي فرايندي است که مقياس زماني خود را دارا مي باشد. حتي با قبولي حرکت جهان بسوي جامعه فراصنعتي نقش محوري دول ملي کمرنگ نمي گردد چرا که رشد وتکامل هميشه تدريجي بوده و در بستر زمان است که عينيت پيدا مي کند. بيان حقيقت اتحاديه اروپا بدون در نظرگيري مراحل گذر آن در شکلهاي مختلف دولتهاي ملي اکنون غير ممکن بنظر مي رسد. ما نيز همچون آقاي سام آرزوي به حقيقت پيوستن جامعه ايده آل انساني بدون گذر از مراحل سخت و شکننده را در سر مي پرورانيم اما چه کنيم که رشد و تکامل قانونمنديهاي خود را داراست و با آرزوهاي ما بيگانه مي باشد. شايد بقول آقاي سام در جهاني که به جوامع فراصنعتي تبديل گرديده است مقوله ملت به مقوله قوميت ( البته آن نيز بعيد بنظر مي رسد چرا که همانگونه که پيشتر گفته ايم حرکت زمان رو به جلو بوده و مي باشد! ) تبديل گردد. اما در زمان حال و در مراحل گذار به جهان فراصنعتي مقوله و پديده ملت همچنان نقش محوري خود را حفظ مي نمايد.

“عوامل بالا موانع جدي در مقابل رشد گلوباليسم ايجاد کرده است و در کنار موضوعات مربوط به عدالت اجتماعي در کشورهاي فقير، باعث رکود رشد گلوباليسم شده است، که متقابلاً به رشد ناسيوناليسم افراطي در برخي نقاط جهان دامن زده است. در واقع اگر گلوباليسم عالمگير شود، کل جهان به يک فدراسيون بزرگ مبدل ميشود و اهميت سياسي دولت هاي ملي، نظير خانواده، آنقدر فرو خواهد ريخت، که اصلاً تعيين مسائل اقتصادي نواحي مختلف کشورها، در ارتباط با دولت هاي ملي شان، بيشتر و بيشتر بي اهميت خواهد شد، و مطالعه روابط نواحي هر کشور در ارتباط با مناطق همکار نه لزوماً مجاور آن، در نقاط مختلف گيتي، براي هر منطقه بيشتر و بيشتر حائز اهميت خواهد شد.”8

بيائيد عجله و پيشداوري ها را به کناري نهاده و قدري واقع گرا باشيم. نوزادي که هنوز بدنيا نيامده است معلوم نيست، چگونه خواهد بود. نمي گوئيم در مورد آن نيانديشيم. بيانديشيم و آگاهانه قدم برداريم. مناقشات ملي بر عليه گلوباليسم موعود شما نبوده و نيست و برعکس تصورات شما از ضروريات گلوباليسم است که مسائل حل نشده حتي ملي دوباره به صحنه آمده و حل قطعي خود راباز مي طلبند. بدون حل مسائل حل نشده رشد وتعالي مفهومي نداشته و نخواهد داشت.

در ادامه بازخواني سلسله مقالات جناب آقاي سام و بسط دولت فدرال ادعائي ايشان است که به نتايج جالب مي رسيم، نتايجي که قابل تامل مي باشد:

اين حقيقت مهمي است که جنبش فمينيستي ايران 28 سال پيش در اولين تظاهرات بعد از انقلاب وقتي هم جمهوري اسلامي و هم اپوزيسيون که حقوق زنان را ناديده گرفتند، آموخت، و سالها اين جنبش تخطئه هم جمهوري اسلامي و هم اپوزيسيون که حتي لغت فمينيسم را بد ميدانستند، تحمل کرد، تا امروز هم جمهوري اسلامي و هم اپوزيسيون نه تنها به جنبش فمينيستي احترام ميگذارند، بلکه خواستهاي آن را خيلي جدي ميگيرند، و هم دولت کنوني و هم مناديان دولت فردا ياد گرفته اند که آنها هستند که بايد به خواستهاي جنبش فمينيستي گوش فرا دهند و نه آنکه جنبش فمينيستي آنان را راضي کند.”9

آيا واقعا حاکميت جمهوري اسلامي با جنبش زنان کنار آمده است؟ حتي اگر عوامفريبي هاي سلسله جنبان اصلاح طلبان را در نظر مي گيريد راه به خطا برده ايد چرا که شالوده سياست راهبردي نظام جمهوري اسلامي بر حذف معنوي نيمي از جامعه قرار گرفته است. آنان با نفي موجوديت انساني زنان و بخشيدن اقتدار آنان به مردان اقتدار بي چون وچراي خود بر جامعه را تحقق مي بخشند. حاکميت اسلامي بواسطه “قدرت سياسي مردانه” سلطه خود را از طرق مختلف “دولت سالاري” و “مردسالاري” بر جامعه تحميل مي نمايد. در چنين حاکميتي از يکسو جامعه به تمامي توسط دستگاه دولتي قبضه مي گردد و از سويي ديگر مناسبات مردسالارانه به عنوان ساختاري سلسله مراتبي بر دستگاه دولتي حاکم مي گردد. با توجه به حقايق بيان شده است که مي توان نظام حاکم بر به اصطلاح کشور ايران را نظامي “دولت سالار- مردسالار” ناميد. حال فرقي نميکند که در کرسي رياست جمهوري و يا رهبري خامنه اي باشد يا خاتمي در اصل موضوع تغييري حاصل نمي شود.

“فدرال بودن دولت نظير سکولار بودن دولت يا دموکراتيک بودن آن به جنبش زنان يا به جنبش هاي ملي کمک ميکند ولي اصلاً هيچکدام از اين خصوصيات دولت مسائل ملي در جامعه را حل نميکند، بويژه آنکه ديگر در عصر گلوباليسم مسأله ملي اساساً مسأله اتنيک است و نه آنکه مثل قرن هجدهم مسأله ساختن دولتهاي ملي باشد.”10

پس در چنين وضعيتي اصلا فدرال بودن از براي چيست؟ اگر مشکلات اساسي در جامعه فدرال حل نشده باقي مي ماند پس چه نيازي به برقراري آن احساس مي گردد؟

البته جواب آنرا ما نيز مانند آقاي سام به نيکي مي دانيم تلقين تنزل مسئله ملي درحد و اندازه هاي مسائل قومي! هدفي است که حتي جمهوري اسلامي را خوشنود مي سازد. حتي خلفاي اسلامي در مواردي چند برپائي نظام فدرال اسلامي را نيز بيان نموده اند. فدراليسمي که بي شاخ و برگ بوده و نظام سلطه را بصورتي ديگر بازتوليد مي نمايد.

“سؤال ميشود پس چرا بعد از سقوط شوروي در اروپاي شرقي مسأله ملي بصورت ايجاد دولتهاي ملي طرح شد. پاسخ اين است که در اروپاي شرقي مسأله ديکتاتوري رژيم شوروي و دولت هاي تابع آن به همراه اجحافات شديد ملي در ميان خود مردم در اين کشورها هم زمان براي سالهاي متمادي ادامه داشته است و جنبش مدني اتنيک نيز در اين جوامع رشدي نداشته است و به همين علت فروپاشي ديکتاتوري شوروي به چنين نتيجه اي در اين عصر گلوباليسم، با وجود آنکه اساساً دوران شکل گيري دولت هاي ملي سالهاست سپري شده است و مسأله ملي به مسأله اي اتنيک تبديل شده است، منجر شده است.” 11

“در ايران هردو اين شرايط وجود ندارد. نه اجحافات شديد ملي در ميان مردم ريشه چنداني دارد و نه آنکه جنبش مدني اتنيک غايب است. در واقع اگر ايران مانند کشورهاي اروپاي شرقي بود، بعد از سقوط رژيم تجربه در کردستان ميبايست فارس کشي در آن خطه ميبود و نه همکاري نيروهاي مترقي فارس و کرد و ترک در برابر سرکوب رژيم جمهوري اسلامي”12

سهل انديشي و مغرض بودن آقاي سام را پاياني نبوده و نيست. ايشان تجربه اي را اگر حتي بيان مي نمايد، هدفدار عمل مي نمايد. در هر صورت و به هر قيمت ممکن بايد اثبات گردد که در جامعه ايران مسئله حاد ملي و يا به قول آقاي سام مسائل حاد ائتنيکي وجود نداشته و ندارد. برعکس ديکتاتوري رضاخان و حکومت اسلامي خلفاي اسلامي در اروپاي شرقي و اتحاد شوروي اجحافات شديد ملي حاکم نبوده و ملل مختلف اجازه داشتند در هر حال شکوفائي فرهنگي و زباني خود را در بصورتي تماما قانوني تحقق ببخشند. از سوئي ديگر ديکتاتوري پهلوي ها و جمهوري اسلامي شباهت هاي بيشماري را با ديکتاتوري هاي مشابه شرقي و اتحاد شوروي را داراست. و حتي در بسياري از موارد روي آنان راسفيد نيز کرده اند.

ايشان حقيقتي را نيز فراموش کرده اند، واکنش هاي ملل تحت ستم برخلاف ملل حاکم خصلتي تهاجمي را دارا نمي باشد. در بسياري از تجربه هاي جهاني ملل حاکم بوده اند که فجايع انساني را به نمايش گذاشته اند بطور مثال صربها بودند که اردوگاه هاي مرگ را سازمان داده اند. پس در نمونه ايران چرا ايشان بدنبال فارس کشي مي گردد نه ترک کشي، عرب کشي و يا کردکشي؟! نهادينه شدن تحقيرهاي زباني، فرهنگي ملل تحت ستم از سوي ملل حاکم ناخواسته جسارت حتي تجاوز به مال و جان ملل تحت ستم را به آنان داده و مي دهد. با توجه به چنين حقايقي چه ضمانتي وجود دارد که در فرداي مجموعه اراضي به اصطلاح ايران شاهد زايش دول ملي نباشيم؟

ما نيز عليه خشونتيم، ما نيز عليه هرج و مرجيم . مسير آينده نيز مشخص و معين مي باشد.

در جهان امروزي همه حق زندگي را دارند. و تعريف زندگي تنها دم فرو بردن و پوشش و خوراک نيست.

درجهان امروزين هويت فردي و گروهي شناسنامه انساني محسوب مي گردد.

و تا زماني که حکام حاکم بر ايران و روشنفکران خودباخته همچون آقاي سام حقايق را آنگونه که است بيان ننمايند فجايع انساني را در پيش روي خواهيم داشت…

* راه حل مسله ملی در ایران، سام قندچی

در ايران هردو اين شرايط وجود ندارد. نه اجحافات شديد ملي در ميان مردم ريشه چنداني دارد و نه آنکه جنبش مدني اتنيک غايب است. در واقع اگر ايران مانند کشورهاي اروپاي شرقي بود، بعد از سقوط رژيم تجربه در کردستان ميبايست فارس کشي در آن خطه ميبود و نه همکاري نيروهاي مترقي فارس و کرد و ترک در برابر سرکوب رژيم جمهوري اسلامي جنبش اتنيسيستي ايران از هم اکنون در نقاطي مثل سنندج سالهاست که برنامه آدم برفي را اجرا کرده است و در آذربايجان سالگرد بابک خرمدين را جشن گرفته است و و در تهران انجمن هاي کرد ها و آدربايجاني ها سالهاست که فعالند و همه اين ها بيان کوششهاي مختلف جنبش اتنيسيستي چند دهه گذشته در ايران است.

بنظر من دولت آينده ايران بايستي يک جمهوری آينده نگرفدرال، دموکراتيک، و سکولار باشد (1).

آيا با دستيابي به چنين دولت مترقي، مسأله زنان، کردها، بهائي ها، مرتدان ديني، يا همجنس بازان حل ميشود؟ هر چند بستگي به خصوصيات دولت مترقي آينده پيشرفت در اين عرصه ها نيز به درجات مختلف تسهيل خواهد شد، ولي اساساً خير اين مسائل با تغيير دولت حل نخواهند شد.

چرا؟ چون حل اين مسائل هم به دولت و هم به جامعه مرتبط هستند.

اين حقيقت مهمي است که جنبش فمينيستي ايران 28 سال پيش در اولين تظاهرات بعد از انقلاب وقتي هم جمهوري اسلامي و هم اپوزيسيون که حقوق زنان را ناديده گرفتند، آموخت، و سالها اين جنبش تخطئه هم جمهوري اسلامي و هم اپوزيسيون که حتي لغت فمينيسم را بد ميدانستند، تحمل کرد، تا امروز هم جمهوري اسلامي و هم اپوزيسيون نه تنها به جنبش فمينيستي احترام ميگذارند، بلکه خواستهاي آن را خيلي جدي ميگيرند، و هم دولت کنوني و هم مناديان دولت فردا ياد گرفته اند که آنها هستند که بايد به خواستهاي جنبش فمينيستي گوش فرا دهند و نه آنکه جنبش فمينيستي آنان را راضي کند.

جنبش هاي ملي در ايران نيز وضعيت مشابهي دارند. اين جنبش ها درباره احساسات ملي هستند (2).

علت حرکت هاي مردم در نقاطي مانند کردستان بعد از تأسيس جمهوري اسلامي نه تجزيه طلبي بود و نه مهاجرت عده اي کمونيست از تهران به آن نقاط و برداشتن اسلحه، و اصلاً ويژگي اين جنبش ها مسلحانه بودن آنها نبود، هر چند مقاومت مردم در اين مناطق در مقابل سرکوب نظامي در خواست هاي اتنيک مردم در آن نقاط در سال 1359 شکل مسلحانه گرفت. جنبش مردم در آذربايجان نيز در اعتراض به توهين به آيت الله شريعتمداري در واقع بر سر حمله دولت جديد به ويژگي هاي اتنيک وضع مشابهي بود، و هنوز هم بعد از 28 سال اين مبارزات ادامه دارد و ويژيگي آنها هم نه تجزيه طلبي است و نه مسلحانه بودن (3) .

جالب است که حتي دولت جمهوري اسلامي نيز در سالهاي اول انقلاب هنگام سرکوب نظامي در کردستان مسأله تجزيه طلبي را از سوي اين جنبش مطرح نميکرد. بحث تجزيه طلبي به دوران 21 آذر سال 1324 بازميگردد و در زمانهاي مختلف بخاطر دخالت هاي خارجي در ايران مطرح شده است ولي ربطي به جنبش اتنيسيستي مردم ندارد و فقط کوششي در سوء استفاده از آن است (4).

فدرال بودن دولت نظير سکولار بودن دولت يا دموکراتيک بودن آن به جنبش زنان يا به جنبش هاي ملي کمک ميکند ولي اصلاً هيچکدام از اين خصوصيات دولت مسائل ملي در جامعه را حل نميکند، بويژه آنکه ديگر در عصر گلوباليسم مسأله ملي اساساً مسأله اتنيک است و نه آنکه مثل قرن هجدهم مسأله ساختن دولتهاي ملي باشد (5).

سؤال ميشود پس چرا بعد از سقوط شوروي در اروپاي شرقي مسأله ملي بصورت ايجاد دولتهاي ملي طرح شد. پاسخ اين است که در اروپاي شرقي مسأله ديکتاتوري رژيم شوروي و دولت هاي تابع آن به همراه اجحافات شديد ملي در ميان خود مردم در اين کشورها هم زمان براي سالهاي متمادي ادامه داشته است و جنبش مدني اتنيک نيز در اين جوامع رشدي نداشته است و به همين علت فروپاشي ديکتاتوري شوروي به چنين نتيجه اي در اين عصر گلوباليسم، با وجود آنکه اساساً دوران شکل گيري دولت هاي ملي سالهاست سپري شده است و مسأله ملي به مسأله اي اتنيک تبديل شده است، منجر شده است.

در ايران هردو اين شرايط وجود ندارد. نه اجحافات شديد ملي در ميان مردم ريشه چنداني دارد و نه آنکه جنبش مدني اتنيک غايب است. در واقع اگر ايران مانند کشورهاي اروپاي شرقي بود، بعد از سقوط رژيم تجربه در کردستان ميبايست فارس کشي در آن خطه ميبود و نه همکاري نيروهاي مترقي فارس و کرد و ترک در برابر سرکوب رژيم جمهوري اسلامي (6).

يکي از نتايج درک غلط تحولات ملي در اروپاي شرقي بعد از سقوط شوروي و دولت هاي بلوک شرق درميان دو دسته متضاد از ناسيوناليست هاي افراطي ايران اين بوده است که دسته اول به اين تصور برسند که گوئي بعد از آزادي ايران از جمهوري اسلامي مسأله ايران تجزيه طلبي است و دسته ديگري نيز در قطب مخالف فکر ميکنند که جدا شدن و استقلال بخش هائي از ايران راه حل خواهد بود (7).

متأسفانه دعواي اتنيک به غلط به بحث بر سر فدراليسم در ايران مبدل شده است وقتي که اصلاً درستي يا نادرستي فدراليسم براي ايران ربطي به مسأله اتنيک ندارد. دوران دولت ملي ساختن سپري شده است (8) .

فعاليت براي انتخابات استاني و شهري و شکل دادن سيستم فدرالي وظيفه و بحث گروه هاي سياسي است و خواهد بود و نبايد محدود به گروه هاي سياسي اي شود که خود را بيشتر با خواستهاي اتنيک نزديک ميبينند. در واقع گروه هاي سياسي بايستي خود را با پلاتفرم سياسي و عقيدتي تعريف کنند و نه با خواستهاي اتنيک. به هر حال همانطور که گروه هاي سياسي در رابطه با مسأله زنان نظرات خاص خود را خواهند داشت در رابطه با مسائل اتنيک هم خواهند داشت ولي جنبش اتنيسيتي نظير جنبش فمينيستي با گروه هاي سياسي تعريف نميشود.

جنبش اتنيسيستي ايران خواستهاي زباني و فرهنگي خود را هر چه روشن تر در جامعه طرح کرده و ميکند و منتظر گروه هاي سياسي مختلف و موافقت يا مخالفت آنها نيست. اين خواستها شامل اضافه کردن خط آذري، کردي، بلوچي، عربي به مدارکي که مردم استفاده ميکنند، ميباشد. در آمريکا امروز مثلاً در بسياري ادارت نه تنها خط اسپانيولي و چيني بلکه حتي خط فارسي هم براي بسياري از مطالب در ادارات اضافه شده است.

همچنين فراهم آوردن امکانات تحصيلي به زبان هاي مختلفي که در ايران تکلم ميشود بايستي در ايران گسترش يابد. تأمين بودجه براي تشکيلاتهاي فرهنگي و سياسي به همين زبانها و نه فقط در آذربايجان و کردستان و بلوچستان بلکه در همه ايران. اتفاقاً فراهم کردن اينگونه امکانات در اين عصر تکنولوژي هاي پيشرفته بسيار ساده است و نبايستي از پاسخ به اين درخواست هاي اتنيک سرباز زد.

امروز دوران 200 سال پيش تأسيس آمريکا نيست که جامعه مجبور بود يونيفورم کردن اتنيک را براي امکانپذير کردن پيشرفت در پيش بگيرد و نه تنها رشد تنوع اتنيکي امکانپذير است بلکه به نفع جامعه است و نبايستي به اين خواستهاي بحق مردم انگ تجزيه طلبي زد. به هر حال انگ ها به جنبش اتنيسيستي همانگونه که به جنبش فمينيستي زده شد، زده خواهد شد، ولي اين جنبش راه آينده در ايران است و چه امروز در ايران تحت سيطره جمهوري اسلامي و چه در رژيمي مترقي در آينده، اين جنبش سيماي آينده ايران را رقم خواهد زد.

جنبش اتنيسيستي ايران از هم اکنون در نقاطي مثل سنندج سالهاست که برنامه آدم برفي را اجرا کرده است و در آذربايجان سالگرد بابک خرمدين را جشن گرفته است و و در تهران انجمن هاي کرد ها و آدربايجاني ها سالهاست که فعالند و همه اين ها بيان کوششهاي مختلف جنبش اتنيسيستي چند دهه گذشته در ايران است.

با اميد موفقيت هاي بيشتر براي جنبش اتنيسيستي ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
18 دي 1386
January 8, 2008

پاورقي ها:

1. [1] www.ghandchi.c…
2. [2] www.ghandchi.c…
3. [3] www.ghandchi.c…
4. [4] www.ghandchi.c…
5. [5] www.ghandchi.c…
6. [6] www.ghandchi.c…
7. [7] www.ghandchi.c…
8. [8] www.ghandchi.c…
کردها و شکل گيري دولت مرکزي در ايران
[9] www.ghandchi.c…
Kurds & Formation of Central Government in Iran
[10] www.ghandchi.c…
BayBak, All about a Nation، بیر میللتین سسی
پایلاش | پرینت
بعضی عکسلر خبره باغلی اولمایا بیلیر. لطفا دیقتتلی اولون

بورا باغلي يازيلار:
  • تاپيلمادي

گوروش کاپانیبدی


http://www.baybak.com بای بک سایتیندان پرینت اولوب
http://www.11007.baybak.com/4143.azr یازینین اینترنت آدرسی

azeribaybak[at]gmail.com

یازیده ایشه آلینان اینترنت آدرسلری
[1] www.ghandchi.c…: http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublic-plus.htm
[2] www.ghandchi.c…: http://www.ghandchi.com/342-KurdFed-plus.htm
[3] www.ghandchi.c…: http://www.ghandchi.com/444-azerbaijan-plus.htm
[4] www.ghandchi.c…: http://www.ghandchi.com/476-KurdishActivists-plus.htm
[5] www.ghandchi.c…: http://www.ghandchi.com/434-NationStates.htm
[6] www.ghandchi.c…: http://www.ghandchi.com/362-FederalismRights-plus.htm
[7] www.ghandchi.c…: http://www.ghandchi.com/478-GreaterKurdistanPanacea.htm
[8] www.ghandchi.c…: http://www.ghandchi.com/429-FederalismNotEthnic-plus.htm
[9] www.ghandchi.c…: http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm
[10] www.ghandchi.c…: http://www.ghandchi.com/700-KurdsIranEng.htm