- بای بک، بیر میللتین سسی - http://www.baybak.com -
نگاهي به ايدئولوژي و عملكرد جبهه ملي - سعيد رهبر
بای بک، آذربایجان | سؤتگؤن, ۲۱-ي قويروخدوغان , ۱۱۰۰۷ اینجی ایل, چولا ۰۳:۰۱ | فارسجا, مقاله
![]() |
. | بسيار معنيدار است که دولت پيشوا (دکتر مصدق) عليرغم اين سخاوتمندي و مدارا در قبال چاقوکشان مورد نياز خود٬ از آزادکردن زندانيان سياسي آذربايجاني که در غائله اشغال آذربايجان از سوي ارتش شاهنشاهي به اسارت رژيم تهران گرفته شده بودند٬ سر باز زد. بسياري از اين اسيران همچون فاتح نامي زندانهاي ستمشاهي صفرخان قهرماني در دوران حاکميت جبهه ملي در زندان ماندند و شاهد آزادي اوباشان و چاقوکشاني شده مرحمت دولت مصدق شامل حالشان شده بود.
در چارچوب همين سياستهاي ملي و ميهني دولت پيشوا دکتر محمد مصدق٬ صداي استخدام چاقوکشان از سوي شهرباني وحتي وزارت ماليه در مطبوعات و حتي مجالس قانونگزاري بگوش ميرسد. گويا يکي ورجاوند در اين نامه ابتدا امکانات ناچيز براي تنفس فرهنگ ترکي آذربايجان را برشمرده و آنها را «فاجعه ملي» مينامد: |
نگاهي به ايدئولوژي و عملکرد جبهه ملي
از لابلاي سطور کتابِ « نگاهي به نهضت ملي ايران »
به قلم سعيد رهبر
۱, مقدمه
۲, حلقه مقدم در مسموم کردن ذهن مردم
۳, رابطه شيطان و عمله حرامزادهاش
۴, توافق در دادهها و اختلاف در تحليل
آ, تاريخ تشکيل جبهه ملي
ب, نقش شعبان جعفري در وقايع ۲۸ مرداد ۱۳۳۲
۵, دولت ملي پيشوا دکتر محمد مصدق
۶, معماران مدينه فاضله جبهه ملي در دولت ملي دکتر محمد مصدق
۷, کيفيت و نوع ارتباط جبهه ملي با شعبان جعفري و ساير چاقوکشان پايتخت
۸, تن دادن به قواعد بازي دموکراسي
۹, فرمان قتل حاج علي رزمآرا از سوي پيشوا
۱۰, گرايشات فاشيستي در حکومت پيشوا
آ, مصدق: به هيچ وجه متأسف نيستم!
ب, “سگ کشي” ناميدن کشتار جوانان
ج, “اهالي شرافتمند و ميهنپرست تهران”
د, جنبه سرکوبگرانه
ئ, آثار صريح انديشه فاشيستي در حکومت جبهه ملي
۱۱, وضع و حال امروز جرياني بنام جبهه ملي ايران
۱۲, پايان سخن
۱, مقدمه
تفکر مدرن با شک آغاز ميشود، ترديد در درستي مسلمات و حقانيت بديهيترين بديهيات، نقطه شروع بلوغ تفکر انساني است, وظيفه روشنفکر نيز در اين ميان چيزي جز زير سوآل بردن «مسلمات» و «بديهيات» جا افتاده در اذهان عالِم و عامي نيست, نتيجه طبيعي اين جنب و جوش پرسشگرانه در هر جامعۀ سالم برخوردار از وجود قشر روشنفکران٬ بروز اختلاف نظر در حوزه موضوعات علوم نظري و حتي علوم دقيقه است,
نکته حائز اهميت در اينجا٬ تمايز قائل شدن بين روشنفکر و تحصيلکرده است, ترديدي نيست که محيط تحصيل و دانش مکان طبيعي رشد روشنفکري است اما خود اين رابطه نزديک بين «دانش نظري» و «روشنفکري»٬ خود موجبي است براي اشتباه در بازشناخت قشر روشنفکر از تحصيلکردگان صِرف, اين تشابه و امکان خلط مبحث تاحدي است که دولت شوروي سابق رسما نام لشگر تحصيلکردگان بوروکراتِ در خدمتِ حزب دولتي را «اينتليگنسيا» گذاشته بود,
براي مثال بياد آوريم که در ايران سال ۱۳۵۸ تعداد بيشماري از تحصيلکردگان و مدعيان روشنفکري به رژيم ولايت فقيه رأي مثبت دادند و در مقابل٬ بخش مهمي از مردم بيسواد و کم سواد آذربايجان در يک جنبش وسيع چند مليوني تحت رهبري «حزب خلق مسلمان»٬ هم به درستي مفهوم نهان شده در بطن اصل «ولايت فقيه» را دريافتند و هم به مقابله سياسي با آن برخاستند,
در سالهاي اخير علاوه بر چندين مقاله ارزشمند٬ ۲ کتاب زير به قلم سعيد رهبر منتشر شده است:
۱, نگاهي ديگر به ديار کهن٬ استکهلم٬ بهار ۱۹۹۷
مجوعهاي در۵۷۲ صفحه و ۴۵ فصل که هر کدام گزيدهاي از سفرنامههاي مورخان٬ جهانگردان٬ ايران پژوهان و مأموران خارجي درباره ايران است,
۲, نگاهي به نهضت ملي ايران٬ نقد خاطرات شعبان جعفري٬ انتشارات هيرمند٬ تهران٬ ۱۳۸۳٬
اين کتاب در ۴۲۴ صفحه به نقد کتاب حاوي مصاحبه هما سرشار با شعبان جعفري ميپردازد, کتاب در عين حال حاوي نکات ظريفي در باره انديشه و عمل سياسي جريان جبهه ملي است که نميتواند از ديد خواننده برکنار بماند,
سعيد رهبر اخيرا کتاب «تاريخچه جبهه ملي» به قلم احمد ملکي را با افزودن مقدمهاي طولاني براي بار دوم منتشر کرد,
مقاله مهمي بنام «مدد از مردگان٬ به روباه گفتند شاهدت کيست گفت دُمم » و نوشتهاي حاوي منتخباتي از نامههاي صادق هدايت به حسن شهید نورائی را هم بايد به اين ليست اضافه کرد, سعيد رهبر در مقاله «مدد از مردگان» پرده از شياديهاي نخالهاي بنام «بابک امير خسروي» برميدارد, بابک اميرخسروي در کنار کارهاي روزمره خود در بنگاه شخصي «حزب دموکراتيک ملت ايران» پروژههاي دور و درازتري را نيز رأسا يا توسط ايادي داخلي و خارجي خود صورت ميدهد, سعيد رهبر مقاله مزبور را در برخورد به اعمال بابک اميرخسروي در يکي از اين پروژهها به قلم درآورده است, بابک اميرخسروي در «اثر» شخصي خود چيزي بنام «خاطرات اردشير آوانسيان» سرهم کرده و شخصيتي جديد و متفاوت از واقعيت امر در پشت نام آن تودهاي مرحوم ساخته است, اين مقاله (و کتابي که حاوي اصل خاطرات آوانسيان است و بخودی از سوي سعيد رهبر منتشر خواهد شد) در يک نمونه موردي٬ پرده از سيماي واقعي جاعلان تاريخ نزديک و گذشته ايران در زماني بسيار نزديک به توليد برميافکند تا در کار کارگاه جعل و تاريخسازي کلاهبرداراني از قماش اميرخسروي بنام جبران مافات اعمال گذشتهشان مبناي فساد ذهني آيندگان را فراهم ميسازند٬ اخلال کرده باشد,
آنچه در نظر من فصل مشترک اين آثار مختلف است٬ تلاش هوشمندانه سعيد رهبر براي پرتو افکندن به برخي از مهمترين پستوهاي «مافياي ملي تاريخنگاري ايران» است, در اين پستوهاي تاريک خوراک لازم براي مسموم کردن ذهن نسلهاي متوالي ايرانيان تدارک ديدهشده و ميشود, لذا سرزدن به اين پستوها و روشني بخشيدن به سياهکاريهاي مافياي ملي تاريخنگاري ايران٬ کاري است بمنزلۀ چارۀ امر آب گل آلود٬ از سرچشمه کردن,
۲, حلقه مقدم در مسموم کردن ذهن مردم
براي مسموم کردن افراد يا ميحط٬ ابتدا بايد سمّ لازم فراهم شود و از اين جهت توليد سم و پراکندن و انتقال آن به محيطهاي ديگر دو پروسه جداگانه است, امروز ما شاهد ذهنهاي مسموم در مقياس ملي در رابطه با تاريخ نزديک و گذشته ايران هستيم, اين مسموميت در وهله نخست محصول تبليغات دولتي٬ مواد و کيفيت سيستم تحصيلات همگاني و کنترک دولتي بر رسانههاي عمومي در ۸۵ سال گذشته است, شاخدارترين دروغها و بيمدرکترين مدعيات در نزد توده ملت و روشنفکر ايراني٬ همچون وجود ماه و آفتاب٬ بديهي و بينياز از بحث اثبات و دليل است, در حالي که هرکس در تاريخ زندگي خود و خانوادهاش از بياد آوردن تمامي حوادث واقعه در ۵ یا ۱۰ سال قبل عاجز است٬ جزئيات تاريخي با اهميت و بي اهميت مربوط به دو٬ سه يا چهار هزار سال پيش ايران٬ بدون استلزام به ارائه کوچکترين مدرک تاريخي يا مطابقت با عقل متعارف بشر امروزي٬ ورد زبان همه مدعيان روشنفکري در جامعه ايراني است,
ديدن شبکه گسترش و توزيع اين توهمات و جعليات کار دشواري نيست, شبکه مالي متکي به هزينه دولتي٬ سيستم تحصيلات عمومي٬ دانشگاهها و انتشارت مراکز «علمي» و کليه مراکز بيرون از حاکميت دولتي و «روشنفکران» مخالف حاکميت در سيستم گستردۀ گسترش اوهامي که «تاريخ ايران» ناميده ميشود٬ در يک هارموني افتضاحآميز مشغول فعاليت تخريبي خود هستند, اما به همان اندازه که ديدن اين شبکه گسترش و توزيع براحتي ميسر است٬ رصد کردن شبکه کم و بيش پنهان و مرموز توليد آن دشوار است, به عنوان مثال نام مؤسس «مدرسه علوم سياسي تهران» و مرشد و پدرخوانده نسل اول رهبري مافياي ملي تاريخنگاری ايران را تا سال ۱۳۶۹ نميدانستيم و ,,,
اين سمّ، کي و در کجا و از سوي چه کساني توليد ميشود؟ چه کساني سلسلههاي شاهنشاهي فرد اعلا تأسيس ميکنند؟ چه کساني نويسندگان متعدد و کتابخانههاي مجلل در دوران قبلاز ورود کاغذ به ايران در این مملکت برپا ميسازند؟ روايتهايِ من در آوردي جا افتاده از حوادث ۵۰ يا ۶۰ سال پيش محصول کدام کارگاه جعل و تزوير است؟ چه کساني در مورد حوادثي که امروز در حال اتفاق افتادن است٬ در مقابل چشمان حيرت زده ما٬ سند جعلي براي مصارف آتي «ميکارند»؟
۳, رابطه شيطان و عمله حرامزادهاش
ميگويند شيطان به همراهي عملهاي براي کن فيَکون کردن شهري وارد عمل شد, چون عمله از کار برهم ريختن نيمي از شهر فارغ شد٬ ديد که شيطان در طي اين مدت تنها مشغول جوش دادن يک معامله ناپاک بين يک زوج است, عمله راضي از پيشي گرفتنِ خود بر استاد٬ به کنايه از کندي کار وي ياد کرد, شيطان در جواب گفت: تا من چنين معاملههايي را جوش ندهم٬ حرامزادگاني چون تو از کجا پيدا خواهد شد تا شهري را بهم بريزند؟!
مافياي ملي تاريخنگاری ايران نيز بسان شيطان در تمثيل فوق عمل ميکند, اعضاي اين باشگاه شيطاني در خفا و با احتياط و رعايت جوانب امر به جفت و جور کردن معاملاتي مي پردازند تا محصول بوجود آمده بتواند در مسموم کردن ذهن و انديشه نسلهاي متوالي مردم ايران به کار آيد, بدينگونه است که نفرت از ملل همسايه و ملل غير فارس ايران و داشتن توهمي نا متناسب با وضع و حال واقعي٬ از فضايل فرهنگي و علمي «ايرانيان» (همانا ملت فارس) به مهمترين مانع روشنفکران و ملت حاکم ايران در شناخت علل بدبختيها و ناکاميهاي خود بدل شده است, شکي نيست که اين توهمات پيشاز آنکه٬ پراکنده شوند٬ بايد در شرايط زماني و مکاني مشخصي و از سوي افراد يا مراکز بخصوصي توليد شوند, بطور خلاصه ميتوان گفت که مجموعه توهمات و جعلياتي که بنام «تاريخ» قديم و جديد ايران به تخريب در پايههاي فکري ايرانيان و بويژه ملت فارس ميپردازد٬ از يک چرخه چهار مرحلهاي عبور ميکند:
۱, توليد: فرايندي است که طي آن اطلاعات و مدعيات تماما جعلي٬ مغشوش٬ ناقص و يا جهتدار از طريق تأليف٬ ترجمه٬ اقتباس و «تحقيق» چاپ و منتشر ميشوند, اين پروسه در مورد هر «اثر» در مدت محدودي به پايان ميرسد, به عنوان مثال يک «اثر تحقيقي» در موضوع تاريخ در طي زماني محدود نوشته شده و به چاپ ميرسد,
۲, توزيع: پروسه پراکندن محصولات فوق در ميان آحاد جامعه است, زمانبندي اين پروسه از محدوديت خاصي برخوردار نيست, هنوزهم توليدات دوران صدر آريا پرستي از پيرنيا و پورداوود و ذبيح بهروز در حال توزيع هستند,
۳, جا افتادن: مرحله ماقبل آخر بعداز انجام دو سلسله عمليات فوق است, اين حالت برخلاف دو مرحله فوق يک«پروسه» نيست و يک «وضعيت» به شمار ميآيد, افسانههاي مربوط به تمدنهاي آريايي پيشاز اسلام ايران سالهاست وارد اين «وضعيت» شدهاند,
۴, سو استفاده سياسي: اگر مسئله به همينجا ختم ميشد٬ فاجعه مهمي رخ نداده بود, اما محصولات اين کارگاه گسترده جعل٬ باتوجه به حضور پررنگ و مؤثر تاريخ (صرفنظر از واقعي يا جعلي بودن آن) در سياست٬ به سرعت و وسعت مورد سو استفاده سياستمداراني قرار ميگيرد که بطور مستقيم يا غيرمستقيم در سفارش اين جعليات فعال و ذينفع بودهاند,
با اين مقدمات براي مطالعه يک مورد از اين جعليات ملي و ميهني به سراغ کتاب ارزشمند سعيد رهبر ميرويم:
۴, توافق در دادهها و اختلاف در تحليل
مرسوم است که در علوم نظري دادهها حتيالامکان مورد توافق است و اختلاف در ميان علما در مِتد بررسي٬ مکاتب فکري ناظر بر شيوه تحقيق و بالاخره در مقام نتيجهگيري بروز ميکند, اين مسئله اما در ميان مافياي ملي تاريخنگاري ايراني معکوس است, يعني عليرغم ناروشني و اختلاف بسيار بر سر دادههاي مربوط به تواريخ نه چندان دور٬ در مقام نتيجهگيري و استنتاج احکام ملي و ميهني از توبره حوادث تاريخ٬ اوضاع حاکم، بيشتر شبيه اجماع در نزد علماي علم تاريخ وطني است, به دو نمونه زير که در کتابهاي سعيد رهبر مورد توجه بودهاند٬ توجه کنيد:
آ, تاريخ تشکيل جبهه ملي
تاريخ تشکيل جبهه ملي و هر حادثه ديگري مسئلهاي کنکرت و ساده است, به عنوان مثال آغاز جنگهاي صليبي يا تاريخ مدفون شدن شهر پومپي در زير آتش و خاکستر ناشي از فواران آتشفشاني٬ مسئلهاي نيست که مورد اختلاف عقلا و علما باشد, اما در مورد تاريخ تشکيل جبهه ملي در تهران٬ سعيد رهبر نقل قولهاي رنگارنگ زير را آورده است:
همايون کاتوزيان (در کتاب «مصدق و نبرد قدرت»٬ ترجمه احمد تدين٬ ص ۱۵۸): « روز دهم آبان ۱۳۲۸ جبهه ملي رسما اعلام موجوديت کرد در همان روز مردم ارگان مخفي حزب توده٬ رهبران جبهه ملي را عاملان امپرياليسم و انگلستان و دربار قلمداد نمود (ن,ک, مردم٬ اول آبان ۱۳۲۷)»[۹]
همايون کاتوزيان (در کتاب «مصدق و مبارزه براي قدرت در ايران» ترجمه فرزانه طاهري٬ ص ۹۴): «[جبهه] ملي در روز اول آبان [۱۳۲۸] اعلام موجوديت کرد در همان روز٬ روزنامه مخفي حزب توده٬ رهبران جبهه را مزدور دربار و امپرياليسم خواند (ن,ک, مردم٬ اول آبان ۱۳۲۸» [۹]
غلام رضا نجاتي (کتاب «جنبش ملي شدن صنعت نفت ايران»٬ ص ۸۴): «اول آبان ۱۳۲۸ ,,, سازمان سياسي جبهه ملي را به رهبري دکتر مصدق اعلام نمودند» [۱۰]
غلام رضا نجاتي (۱۳ سال بعد درکتاب «مصدق٬ سالهاي مبارزه و مقاومت» جلد اول٬ ص ۱۴۸): «,,, با هدف مبارزه ضد استعماري به رهبري دکتر مصدق در روز ۱۹ آبان ۱۳۲۸ اين جبهه را تشکيل داد» [۱۰]
غلام رضا نجاتي (کتاب «مصدق٬ سالهاي مبارزه و مقاومت» جلد اول٬ ص ۱۴۰): «روز ۱۰ آبان٬ جبهه ملي موجوديت خود را اعلام کرد» [تاريخچه جبهه ملي٬ مقدمه سعيد رهبر٬ ص ۵]
باقر عاقلي (کتاب «روزشمار تاريخ ايران»٬ «۲۱ آبان ۱۳۲۸ جبهه ملي ايران به ليدري مصدق تشکيل شد» [۱۰]
انور خامهاي (در کتاب «پنجاه نفر و سه نفر,,,»٬ ص ۷۷۲-۷۷۳): «تاريخ دقيق تشکيل جبهه ملي همان اول آبان است» [تاريخچه جبهه ملي٬ مقدمه سعيد رهبر٬ ص ۱۷]
ب, نقش شعبان جعفري در وقايع ۲۸ مرداد ۱۳۳۲
بسياري از منابع تاريخي موجود از شرکت شعبان جعفري و حتي نقش رهبري وي در جريان کودتاي ۲۸ مرداد خبر ميدهند, اکنون ميدانيم که کودتاي مزبور در بالاترين سطح با هماهنگي عمليات مشترک آمريکا و انگليس از سوي شاپور جي ريپورتر صورت گرفته است و شعبان خان هم تنها پساز پيروزي کودتا از زندان آزاد شده است, حال بسياري از خاطرهنويسان و منابع تاريخي از رهبري عمليات توسط فردي که در زندان بوده است٬ خبر دادهاند, سعيد رهبر ليست اين منابع و نقل قولهاي متعدد از آنها را در صفحات ۳۱۵ الي ۳۲۳ کتاب «نگاهي به نهضت ملي ايران» آورده است که در اينجا من به ذکر نام نويسندگان و صفحه منبع اشاره ميکنم, در تمامي منابع و آدرسهاي زير٬ رهبري تظاهرات روز ۲۸ مرداد توسط شعبان جعفري ادعا شده است:
اين نکته که تمامي صاحبان اسامي فوق حداقل به آرشيو روزنامه اطلاعات دسترسي داشتند و بسياري نيز خود در زمان کودتا در ايران و تهران سکونت داشتند٬ به اهميت نکته مورد نظر من در اين افتضاح مکتب تاريخنگاري وطني ميافزايد, اگر چنين مسئلهاي ساده و قابل تحقيق به اين وسعت به نادرست ثبت شده است٬ اين مکتب و اساتيد و شاگردان آن چه مشروعيتي در تزها و مدعيات خود در موضوعات مربوط به صدها و هزاران سال پيش دارند؟! بويژه آنکه اين تزها بعنوان مبناي توجيهي قتل عام معنوي ملل غيرفارس ايران بکار گرفته ميشود,
نمونه ديگري از اينگونه اختلافات در دادهها٬ در صفحه ۲۱۴ کتاب سعيد رهبر آمده است که در متن کوتاهي چندين اشتباه فاحش ميان مندرجات روزنامه وقت (اطلاعات) با تاريخ ساخت باقر عاقلي نقل کرده است,
در ادامه اين مقاله به نقل سطوري از کتاب سعيد رهبر بنام «خاطرات شعبان جعفري و هما سرشار» که در ارتباط با ماهيت دکتر مصدق٬ جبهه ملي ومقدمات فوق است ميپردازم, کتاب سعيد رهبر در ۴۲۴ صفحه حاوي موضوعات و نکات متعددي است و من در اينجا براي آشنايي خوانندگان با يکي از موضوعات مطرح در کتاب مزبور به سراغ اين اثر رفتهام و ديدگاه من در نوشتن اين مقاله الزاما مطابق با ديدگاه سعيد رهبر نيست و من در اينجا تأکيد ميکنم که براي آشنايي دقيق با نظرات سعيد رهبر٬ عليالاصول بايستي به اصل نوشتههاي ايشان مراجعه کرد,
۵, دولت ملي پيشوا دکتر محمد مصدق
موضوع حکومت دکتر محمد مصدق٬ شخصيت سياسي و فضايل دموکراتيک وي از موضوعاتي است که در نزد موافقان وي، بدون هيچ بررسي انتقادي مورد ستايش قرار ميگيرد, در تبليغات ملي ميهني طرفداران دکتر مصدق٬ گويا وي هم رهبر مبارزات ضد استعماري ايرانيان عليه سلطه خارجي است و هم فردي دموکرات و معتقد به قوانين دموکراتيک, در مقابل وي بيگانگان استعمارگر و عوامل ايرانياش قرار ميگيرند که از کثيفترين و سياهترين نيروهاي جامعه به رهبري چاقوکشاني چون شعبان جعفري٬ رمضان يخي و حاج طيب رضايي («نقطه عطف مبازرات رفرمیستی» به گفته رفقای طرفدار مشی مبارزه مسلحانه ) و تجمع ديگر اوباشان و جمعيت فواحش پايتخت بر عليه دولت قانون مدار مصدق عمل استفاده ميکنند, گويا در روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ اين شعبان جعفري و لشگر چاقوکشان و بدکارگان پايتختنشين بود که پيروزي کودتاي آمريکايي-انگليسي را ممکن ساخت و منجر به برقراري حکومي نظامي از سوي سرلشگر زاهدي شد,
آيا ادعاي فوق و تزهاي مشابه را ميتوان پذيرفت؟ آيا واقعيت چنين بوده است؟ براي اطلاع کساني که شايد مجال يا حوصله خواندن کل اين نوشته را ندارند٬ همينجا پيش از آنکه به پايان مطلب برسم٬ مهمترين نادرستيهاي نهفته در مدعيات فوق را همينجا مورد اشاره قرار ميدهم:
دموکرات بودن دکتر مصدق چندان مسجل نيست, صدور حکم قتل مخالفين سياسي٬ بسيج وسيعترين فوجهاي اوباش و چاقوکشان براي قتل و غارت گسترانيدن رعب و وحشت در ميان مخالفان بطور سيستماتيک از سوي وي مورد استفاده قرار گرفته است, صدور فرمان قتل مخالف سياسي در صحن علني مجلس و عفو عامل اين قتل و تطهير چهره قاتل مزبور و ارتقاي وي به مقام قهرمان ملي از اقدامات وي بوده است,
شعبان جعفري٬ رمضان يخي٬ پري آژدان قيزي (رهبر خواهران فواحش تهران)٬ حاج طيب رضايي و مابقي فرماندهان و توده تحت فرمان بدکارگان (برادران) و چاقوکشان تهران بيشترين مدت حاکميت دکتر مصدق را تحت فرماندهي وي بودهاند و از سوي شهرباني حکومت ملي دکتر مصدق مورد پشتيباني مالي و لجيستيکي همهجانبه قرار داشتهاند, (تا ۱۴ اسفند ۱۳۳۱ يعني ۶ ماه مانده به کودتاي ۱۳۳۲)
حکومت نظامي نه از سوي حکومت کودتا٬ بلکه همانا از سوي دولت ملي دکتر مصدق برقرار بود,
شعبان بي مُخ تنها بعداز پيروزي کودتا از زندان آزاد شد و لذا نميتوانست لشگر اوباشان تهران را در روز کودتا رهبري کرده باشد,
۶, معماران مدينه فاضله جبهه ملي در دولت ملي دکتر محمد مصدق
۱, علي بهزادي٬ شبه خاطرات٬ جلد اول٬ صص ۱۸۳-۱۸۶: «از آغاز حکومت مصدق تا دي ماه ۱۳۳۱ شعبان جعفري با دارو دستهاش در سخنرانيها و تظاهرات خياباني با جبهه ملي همکاري داشت و بعضي اوقات کنار دکتر فاطمي به عنوان باديگارد ديده ميشد,» [۲۱]
۲, پروفسور سپهر ذبيح٬ ايران در دوره دکتر مصدق٬ ص ۶۰: «۱۴ آذر ۱۳۳۰ تظاهرات خونيني در خيابانهاي تهران و در جلوي ميدان بهارستان از سوي حزب توده صورت گرفت و تودهايها به شدت از حکومت مصدق انتقاد کردند,,, گروهي از چماقداران به رهبري شعبان جعفري به طرفداري از حکومت و با اطمينان از حمايت پليس٬ ادارات و روزنامههاي مُخالفان و دفاتر حزب توده را آتش زدند,» [۲۲]
۳, رسول مهربان٬ گوشههايي از تاريخ معاصر ايران٬ ص ۲۵۸: «در جوار جبهه ملي سازماني به نام نظارت بر آزادي انتخابات به رهبري مظفر بقايي و يک عده چاقوکشان و پهلوانان زورخانههاي تهران به ميدانداري شعبان بي مُخ و امير موبور و عشقي به وجود آمد,» [۲۲]
۴, فخرالدين عظيمي٬ بحران دموکراسي در ايران٬ صفحه ۳۷۳ مرجع: کيهان ۱۶ آذر ۱۳۳۰: «ساعاتي بعد در همان روز يک تظاهرات غالبا دست راستي صورت گرفت که با غارت و تاراج و سوزندان دفاتر روزنامههاي تودهاي همراه بود, اغتشاشات مزبور که پليس چشمانش را در برابر آن برهم گذاشته بود٬ از جانب گروهي از پيروان بقايي رهبري ميشد که ادعا ميکردند پشتيبان دولتاند, گروه مزبور شامل عدهاي از چاقوکشهاي حرفهاي از جمله شعبان جعفري بود که بعدها در فعاليت عليه دولت مصدق اجير شد, امير کلالي٬ وزير کشور و رئيس شهرباني٬ و از طريق شخص مصدق کاملا در جريان قرار داشتند,»[۲۲-۲۳]
۵, رسول مهربان٬ گوشههايي از تاريخ معاصر ايران٬ صص ۳۵۷-۳۵۸: «به جرأت ميتوان گفت هيچ انتخاباتي مفتضحتر از انتخابات دوره هفدهم به وجود نيامده است, در گرد و غبار و هو و جنجال داعيه آزادي انتخابات٬ عدهاي از رهبران جبهه ملي مانند علي زهري و يوسف مشار و زيرکزاده که به هيچ وجه زمينه مساعد و معروفيتي نداشتند٬ با کارگرداني و کمک مستقيم شعبان بيمُخ٬ عشقي٬ شهميرزادي چاقوکش و حسن عرب به نام نماينده مردم تهران به مجلس راه يافتند,,,, آراي مردم قبل از ريختن به صندوق توسط اوباش مظفر بقايي از طريق “سازمان نظارت بر آزادي انتخابات دوره هفدهم ” بازديد ميشد, هرکس کلاه کپي يا سر و وضع کارگري و يا سبيل داشت و يا ترکي حرف ميزد و يا تيپ دانشجو بود٬ با کتک و توهين از پاي صندوق بيرون انداخته ميشد, عکسهاي مکي همراه چاقوکشان و بزن بهادرهاي تهران در روزنامه به سوي آزادي و کيهان و اطلاعات چاپ شده و اکنون در کتابخانه ملي موجود است, شعبان جعفري و عشقي و حسين مافي چاقوکش٬ حسين مکي را بغل کرده بودند و مظفر بقايي همراه امير موبور و کاووسي با طمطراق از حوزههاي شميران بازرسي ميکردند,»»[۲۴-۲۵] (تأکيد در جملات فوق از طرف من است, ع, ا,)
تأمين لشگري بزرگ از چاقوکشان تهران با توجه به اوضاع نابسامان آن روزگار٬ چندان دشور نبود اما پيشوا دکتر مصدق تحت عنوان «تأمين رفاه زندانيان» طرح سه فوريتي انتقال نيروي هرچه بيشتري از آنان٬ به خيابانها را به مجلس برد تا تأمين نيروي قوه «چماقيه» جبهه ملي را دچار تسهيل بازهم بيشتري کرده باشد, گفتني است که اين طرح اگر واقعا «طرح تأمين رفاه زندانيان» بود و نه «طرح تأمين نيروي انساني لازم براي پياده نظام مسلح به چاقو و پنجه بوکس» اينهمه تأکيد بر شمول عفو به حال چاقوکشان و کلاشان و کلاهبرداران موردي نميداشت, اين طرح در روزنامه اطلاعات٬ دوشنبه شانزدهم ارديبهشتماه ۱۳۳۰٬ شماره ۷۵۱۲٬ سال بيست و پنجم٬ درج شده است:
طرح مزبور در همان ماه اول شامل «کليه محکومين جنحه»٬ در ماده دوم شامل «محکومين به جنايت»٬ در ماده ۳ محکومين «تکرار جرم جنحه»٬ در ماه ۴ شامل «محکومين به جردم اختلاش و ارتشا» و بالاخره در ماده ۵ شامل «محکومين به حبس دائم در نتيجه قتل عمد» است, [۴۵-۴۶]
بسيار معنيدار است که دولت پيشوا (دکتر مصدق) عليرغم اين سخاوتمندي و مدارا در قبال چاقوکشان مورد نياز خود٬ از آزادکردن زندانيان سياسي آذربايجاني که در غائله اشغال آذربايجان از سوي ارتش شاهنشاهي به اسارت رژيم تهران گرفته شده بودند٬ سر باز زد, بسياري از اين اسيران همچون فاتح نامي زندانهاي ستمشاهي صفرخان قهرماني در دوران حاکميت جبهه ملي در زندان ماندند و شاهد آزادي اوباشان و چاقوکشاني شده مرحمت دولت مصدق شامل حالشان شده بود,
در چارچوب همين سياستهاي ملي و ميهني دولت پيشوا دکتر محمد مصدق٬ صداي استخدام چاقوکشان از سوي شهرباني وحتي وزارت ماليه در مطبوعات و حتي مجالس قانونگزاري بگوش ميرسد, گويا يکي از اعضاي اين پيادهنظام ملي در محل کار خود از موقعيت و پست سازماني خود سوءاستفادهاي (يا استفاده اي) کره که به مذاق يکي از نمايندگان مجلس سنا خوش نيامده است, روزنامه اطلاعات در تاريخ ۲۶ مردادماه ۱۳۳۰ يعني کمي بعداز طرح لايحه سه فوريتي مذکور در مجلس شوراي ملي٬ خبر استخدام يکي از اين خبرگان در وزارت ماليه منعکس کرده است:
«مجلس سنا٬ آقاي فرخ: ,,, چندي قبل عرض کردم که در وزارت ماليه چاقوکش استخدام ميشود ولي توجه نشد, از قرار اطلاع چندي قبل آقانور که چاقوکش است و ماهي ۳۵۰ تومان حقوق ميگيرد٬ آقاي پورآذر را در کريدور وزارت دارايي مجروح کرده ,,, از آقاي وزير ماليه تقاضا ميکنم به اين اوضاع خاتمه داده شود,» [۴۹]
با اين توصيفات شايد عجيب نيست که مطبوعات وقت مملو از اخبار چاقوکشي و شرارت است, نمونههاي متعددي از اينگونه اخبار در صفحات ۵۰ الي ۵۷ کتاب «نگاهي به نهضت ملي» آمده است,
در ضمن کساني که اتهام شلاق زني در ملأ عام را از گناهان نابخشودني جمهوري فقاهتي ايران ميدانند٬ ميتوانند با مراجعه به صفحات مذکور از گستردگي اين نوع از مجازات اسلامي (ببخشيد٬ “ملي”) در دوران دولت عدالتگستر جبهه ملي٬ آشنا شوند,
۷, کيفيت و نوع ارتباط جبهه ملي با شعبان جعفري و ساير چاقوکشان پايتخت
ميزان ارتباط رهبران جبهه ملي و سياسيون و مليون وقت با شعبان جعفري و کمپاني٬ نه تصادفي بود و نه اتفاقي و نه حاشيهاي يا در سطح پايين, چنانچه از لابلاي سطور اين نوشته هم برميآيد٬ دولت جبهه ملي با بسيج قشونهاي چندين هزارنفري اوباش٬ خيابانهاي تهران را از خون جوانان سرخ ميکرد٬ انتخابات برپا ميکرد و طبعاً نقش اين نيروي لايزال در پيروزي جبهه ملي در انتخابات هم ناچيز نبود, سطح و نوع ارتباط جبهه ملي با اين چاقوکشان محلات بدنام و خوشنام تهران از لابلاي سطور کتاب مصاحبه خانم هما سرشار با شعبان خان قابل مشاهده است, سعيد رهبر از صفحه ۱۱۱-۱۰۷ کتاب مزبور جملات زير را نقل کرده است:
«سرشار- در عوض دکتر فاطمي هوايتان را داشت!
جعفري- چطوري؟
سرشار- يکي دو ماه بعد در بعد در روزنامهاش مقاله تشويقآميزي در باره شما نوشته و عکس شما را چاپ کرده٬ از شما تعريف کرده و حتي به اتفاق اعضاي جبهه ملي براي قدرداني از فعاليت شما به زورخانهتان آمده است, (سند شماره ۱۸)
جعفري- بله ديگه! من که گفتم! بازاريا و جبهه مليا تا من با مصدق بودم طرفدار من بودن پشت سرم نماز ميخوندن! همين دفعه که ميگين تو زورخانه نبود تو سينما بود, من هنوز اون موقع زورخونه نداشتم, تو سينما جهان گلريزون گرفتم٬ همه جبهه مليا اومدن و براي زورخونهاي که قرار بود بسازم پول دادن,(غلامحسين) صديقي بود (مهدي) بازرگان بود (عبدالله) معظمي بود٬ شمس قنات آبادي بود٬ اللهيار صالح بود٬ بقايي بود و اينا بودن, تا حتي آيتالله کاشانيام يه دفعه اومد اونجا»[۲۳۴]
معمولا رژيمهايي که از سپاه ارزان قيمت اوباشان براي کنترل سياسي جامعه٬ بهره ميگيرند٬ چنان سيستمهاي پيچده و هزارتويي از مخفيکاري استفاده ميکنند که تا سالهاي سال بعد نيز اثبات ارتباط مستقيم اوباشان با رهبري سياسي به امري دشوار تبديل ميشود اما دولت پيشوا مصدق گويا نگران عواقب اين مسئله نبودهاست,
ابتدا خبر کيهان ۱۶ آذر ۱۳۳۱ را بخوانيد تا در مورد مقام و منزلت رسمي آقاي حسين مکي يقين حاصل کنيد: «حسين مکي نماينده مجلس شوراي ملي و رهبر جبهه ملي که به دعوت بانک بينالمللي توسعه و ترميم عازم امريکا شده بود به تهران بازگشت و مورد استقبال قرار گرفت» [۵۹]
شعبان جعفري در مورد اين شخصيت ملي که در ايالات متحده امريکا دولت جبهه ملي و ايران را نمايندگي ميکرده٬ به هما سرشار چنين ميگويد:
«حسين مکي تو محل ما٬ خيابون ارامنه مينشست, مام خونش ميرفتيم و مياومديم, تا حتي وقتي از لاهه برگشت تو فرودگاه مهرآباد اينو بلندش کرديم و چقد راه رو پياده سر دست آورديمش اون که ميخواست وکيل مجلس بشه تو انتخابات٬ خب ما کمکش کرديم,» [۵۹]
لابد خواننده گرامي داستان “سازمان نظارت بر آزادي انتخابات دوره هفدهم” به عضويت همين شعبانخان را از صفحات قبل بياد دارد,
اما اين گونه امتيازات همنشيني و خدمات متقابل با شعبانخان تنها نصيب حسين مکي نبود, به بخش ديگري از گفتگوي شعبان جعفري با هما سرشار توجه کنيد:
«سرشار- شما وقتي ميگوييد طرفدار آيتالله کاشاني بوديد٬ منظورتان اينست که هميش به ديدنش يا به خانهاش ميرفتيد؟
جعفري- هم خونه اون ميرفتيم و هم پيش شمس قناتآبادي٬ هم (ابولحسن) حائريزاده٬ هم حسين مکي٬ پيش اينا زياد ميرفتيم, گاهي وقتام پيش مظفر بقايي (کرماني) يه سري ميزدم, ,,, يواش يواش ديگه با مصدق و با دور ورياي مصدق و با اينا ديگه رابظه پيدا کرديم و رفتيم تو اينا, ميرفتيم به حساب طومار درست ميکرديم و از اين کارا٬ خيلي زحمت مييکشيديم,,,,[۶۰-۶۱]
«در مقاله روزنامه آخرين نبرد٬ ۶ آذرماه ۱۳۳۰ به صاحب امتيازي شهناز اعلامي زير عنوان “چاقوکشان زمينه انتخابات دوره هفدهم را فراهم ميکنند, معماران مدينه فاضله مصدق چه کساني هستند” به اين همکاري اشاره شده است,»[۹۷]
شعبان جعفري در جاي ديگري در جواب هما سرشار باز هم با صراحت کافي به مبارزات ملي و ميهني خود در رکاب پيشوا اشاره دارد:
«جعفري- آخه ما هرروز همه جا بوديم, اون روزها افتاده بوديم تو مبارزه سفت و سخت, تو انتخابات منتخابات و چند دفعه دم مسجد فخرالدوله درگيري پيداکرديم واسه خاطر اون»[۹۷] منظور خاطر پيشواست,
انتخابات دست پخت شعبان خان و رمضان يخي که همراه بقيه «بروبچهها» در “سازمان نظارت بر آزادي انتخابات دوره هفدهم” متشکل شده بودند٬ از سوي مخالفين جبهه ملي با اعتراضاتي روبرو شد, گزارش روزنامه اطلاعات در تاريخ سه شنبه بيست و نهم بهمنماه ۱۳۳۰ حاوي جملات زير است:
«طبق اطلاعات و مدارکي که در دست ميباشد قريب ۸۶ هزار رأي اضافي در صندوقهاي تهران ريخته شده زيرا آراي حقيقي بيشاز پنجاه هزار نميباشد, به هرحال آقايان در تمام جهات آزادي داشتهاند؛ آزادي در انتخابات آزادي در نظارت صندوقهاي رأي٬ آزادي در پرکردن صندوقها از آراي قلابي٬ آزادي در چگونگي قرائت آن, تا توانستند انتخابات تهران را به آن کيفيتي که مايل بودند در آوردند,,,»[۱۰۱]
۸, تن دادن به قواعد بازي دموکراسي
سرتاسر کتاب «نقد خاطرات شعبان جعفري» مملو از موارد نقض سادهترين قواعد بازي دموکراسي است, اما مورد خروج مصدق از مجلس و سخنراني کردن وي در ميان طرفدارانش در ميدان بهارستان٬ هميشه از سوي جبهه مليچيها به عنوان کار قهرمانانه مصدق معرفي شده است, عکسي هم که از قرار اقرار شعبان خان مصدق را روي کول شعباني نشان ميدهد٬ بعنوان نشانه مقاومت نخستوزير ملي و قانونمدار در برابر طرفداران انگليس و دربار شاه٬ زينت بخشِِ اکثر آثار کتبي مليون وطني شده است, آيا هرکسي که در پارلمان به هر دليلي کم آورد حق دارد تجمع غلياني طرفدارانش را «مجلس» بنامد؟ اگر هر امام جماعتي نماز جمعه را و يا هر فوتباليستي استاديوم فوتبال را «مجلس» اعلام کند٬ تکليف چيست؟
اشاره شد که طبق اظهارات شعبان جعفري اين حادثه ملي و ميهني بر کول مبارک شعباني صورت گرفته است:
از صفحه ۹۷-۹۱ کتاب حاوي مصاحبه هما سرشار با شعبان جعفري: «جعفري- بله٬ من اصلا درست يادمه که خدا بيامرز مصدقرو من آن روز دم مجلس رو کولم گذاشتم, ايشون رو کول من بود٬ عکسشم تو روزنامهها چاپ کردن٬ سپردم برام بفرستن,»[۱۵۳]
اضافه کنم که ماجرا مربوط به ۴ مهرماه ۱۳۳۰ يعني دو ماه و نيم قبل از کشتار ۱۴ آذر جوانان در تهران است,
۹, فرمان قتل حاج علي رزمآرا از سوي پيشوا
مسئله قتل رزمآرا به کرات در کتابهاي تاريخي مورد اشاره قرار گرفتهاست اما بررسي ارزشي نقش دکتر مصدق در اين ماجرا مورد دقت کافي نبوده است, سعيد رهبر فصلي از کتاب خود را به اين مسئله اختصاص داده است,
برخورد دکتر مصدق با مخالفان سياسياش در ارزيابي ما از شخصيت سياسي وي نقش مهمي دارد, وي بعنوان يکي از با سابقهترين سياستمداران ايران که بيخبر از قوائد بازي دموکراسي هم نبود در مورد حاج علي رزمآرا که از سوي دربار به نخستوزيري رسيده بود بعنوان يک مخالف سياسي چه معاملهاي کرد؟ من روي اين صفت مخالف سياسي تأکيد دارم, چرا که در غير اينصورت نه جبهه ملي و نه شخص مصدق هيچگاه نه سندي دال بر گناهان رزمآرا ارائه کردند و نه شکايتنامهاي به دادگاهي ارائه کردند, خطوط برجسته برخورد مصدق و جبهه تحت رهبري وي با رزمآرا را به شرح زير است:
۱, زدن اتهام وابستگي به بيگانگان (انگليس) بدون اينکه قبل و بعداز قتل وي کوچکترين سندي در اين مورد ارائه کرده باشد,
۲, تحريک و تشجيع توده مردم به نادرستترين شيوه ممکن عليه رزمآرا, برخورد مصدق و مطبوعات جبهه ملي با رزمآرا برای خواننده امروزي يادآور برخورد کيهان جمهوري اسلامي با مخالفان سياسي رژيم اسلامي فعلي است,
۳, صدور حکم قتل رزمآرا از تريبون مجلس,
۴, آزاد ساختن قاتل وي از زندان از طريق مداخله خشن قوه مقننه در امر قوه قضاييه,
۵, به حضور پذيرفتن قاتل رزمآرا بعداز آزادي پيروزمندانه وي از زندان,
۶, رعايت احتياط و جوانب امر و از جمله خودداري از گرفتن عکس يادگاري با قاتل مزبور براي پرده کشيدن به عمل ضد دموکراتيک غير اخلاقي خود,
سعيد رهبر ابتدا با نقل نمونهاي از ادبيات سياسي جبهه ملي٬ ميزان نفرت و نوع تهيج افکار عمومي از سوي اين جريان عليه رزمآرا را نشان ميدهد:
رحيم زهتابفرد٬ افسانه مصدق٬ صص ۱۹۲-۱۹۳: «نبرد ملت٬ شماره مسلسل دوره هفتم شماره ۷٬ ارگان فدائيان اسلام سرمقاله خود را با اين تيتر و عبارات شروع ميکند: و وقتي که در سرزميني رذلترين٬ بيشرفترين٬ جنايتکارترين و بيناموسترين عناصر پست و آدمکش٬ بر هستي و حيات ملتي مسلط و حکمفرما شوند و زماني که يک مشت قحبه و فاحشه هرجايي زمام امور مملکتي را در چنگال منحوس خود گرفتند وضع بهتر از اين نميشود, شما چه توقع داريد؟ چه توقع داريد از کساني که حتي حاضرند زن خود را براي ارضاي خاطر ورشکستههاي سياسي دنيا دودستي در بغل آنها قرار داده و به اين ننگ عظيم خود نيز فخر و مباهات نمايد,,, اگر اين جندههاي دريده و بيآبرو٬ اين نخستوزير و نظاير از اين وزراي بيحيثيت,,,» [۶۸-۶۹]
از صفحات ۱۹۸-۲۰۱ همان کتاب به نقل از «صورت جلسه مذاکرات مجلس شوراي ملي ۱۳۲۹/۴/۶» مذاکرات نمايندگان اقليت مجلس به رهبري پيشوا مصدق نقل شده است:
«دکتر مصدق: (خطاب به رزم آرا) من خودم شما را ميکشم,
آزاد: خيانت کردند٬ خائنها هفتتير ميخواهند٬ گلوله ميخواهند,
,,,
دکتر مصدق:,,, (با عصبانيت) اگر شما نظامي هستيد من از شما نظاميترم٬ ميکشم٬ همينجا شما را ميکشم,»[۷۱]
سخنان آقاي آزاد بعداز کشته شدن رزمآرا که مغرورانه از موفقيت خود و هم کيشانش در صدور فتواي قتل از تريبون مجلس به خود باليده است٬ در روزنامه اطلاعات سه شنبه بيست و پنجم تيرماه ۱۳۳۰ منعکس شده است:
«آقايان ميدانند روزي که رزمآرا وارد مجلس شد آنقدر تختههاي جلويمان را زديم تا شکست, ما فتواي قتل سياسي رزمآرا را داديم,»»[۷۱]
سخنان عبدالقدير آزاد در روزنامه اراده آذربايجان٬ شماره ۲۵ مورخ ۲۹ تيرماه ۱۳۳۰ چاپ شده که سعيد رهبر از کتاب افسانه مصدق اثر رحيم زهتابفرد صفحات ۲۵۰-۲۴۹ نقل ميکند:
«خود آقايان به خاطر دارند روزي که رزمآرا آمد اينجا٬ ما و آقاي دکتر مصدق اين قدر پيشدستيها را به هم زديم که صداي کسي شنيده نميشد تا چه رسد رزمآرا و تازه به من گفتند چرا قايم نميزني٬ ما و آقاي دکتر مصدق فتواي قتل رزمآرا را داديم٬ گفتيم خائن است٬ وطن فروش است, آقاي دکتر مصدق هم گفتند: رزمآرا را٬ يک نفر آدم «خليل طهماسبي» برحسب داد و فرياد و هو ما کشت,,,»[۷۲]
«روزنامه نبرد ملت کاريکاتور رزمآرا را کشيده و شخصي از پشت سر٬ با رولور خود وي را هدف گلوله قرار ميداد (۱۳۲۹/۱۲/۹) و دقيقا يک هفته بعد٬ همين روزنامه در تاريخ ۱۳۲۹/۱۲/۱۹ نوشت:
«رزمآرا به جهنم رفت»
گلولهاي که ديروز از هفت تير «يک مرد حق» در فضاي مسجد شاه خارج و مغز علي رزمآرا را متلاشي کرد,,,,» [۷۲]
اين ماجرا در صحنه بعدي شبيه فيلمهاي سينمايي کليشهاي (مثل فيلم “Z”) در مورد ديکتاتوريهاي فاسد آمريکاي لاتين ميشود, پيشوا و مجلس تحت کنترل جبهه ملي٬ خليل طهماسبي را با مداخله آشکار در امور قوه قضائيه از زندان آزاد ميکنند و دکتر مصدق قاتل نخستوزير سابق مملکت را بحضور ميپذيرد, شايد فکر کنيد که امر دچار پيچيدگيهايي بوده که مانع شناخت پيشوا از قباحت فوقالعاده قضيه شده است, اما چنين نيست و ايشان عليرغم شرفيابي ۴۵ دقيقهاي قاتل مزبور٬ مصلحت نميبينند که خبرنگاران از آندو (پيشوا و خليل طهماسبي) عکس يادگاري بگیرند, اصل خبر در روزنامه اطلاعات٬ يکشنبه بيست و پنجم آبانماه ۱۳۳۱ آمده است:
«امروز قاتل رزمآرا به ملاقات نخست وزير رفت»
به خبرنگاران عکاس اجازه داده نشد که از اين ملاقات عکس بگيرند
“ساعت ده صبح امروز استاد خليل طهماسبي به اتفاق عدهاي از دوستان خود براي ملاقات آقاي نخستوزير از منزل خارج شد و ساعت ده و نيم به ملاقات آقاي دکتر مصدق رفت و يازده و يک ربع بعد از منزل ايشان خارج گرديد, به خبرنگاران عکاس اجازه داده نشد که از نخست وزير و طهماسبي عکس بگيرند,»[۷۳]
نه مصدق و نه ديگر رهبران جبهه ملي دلايلي براي اثبات اتهام جاسوسي عليه رزمآرا ارئه نميکنند, حتي وقتي مصدق بعداز کودتاي ۲۸ مرداد در مقابل بازجوي پروندهاش شانس جديدي براي ارائه اينگونه اسناد بدست ميآورد٬ جز طرح يک اختلاف نظر سياسي٬ اتهام وابستگي رزمآرا را بعنوان ادعا هم مطرح نميکند, با توجه به اينکه در فاصله قتل رزمآرا تا کودتا٬ مصدق و جبهه ملي در موقعيت اکثريت مجلس شوراي ملي و نخست وزير و هيئت وزيران قرار گرفته بودند از هرگونه امکان دستيابي به اسناد جاسوسي رزمآرا برخوردار بوده و در چنين صورتي در بازجويي يا دوران تبعيد خود در احمدآباد ميتوانست براي ثبت در تاريخ اين موضوع را روشن کند, وي در بازجویي خود که شامل مواجهه او با نواب صفوي هم بوده٬ هيچ نوع سندي ولو ضعيف٬ دائر بر جاسوس بودن رزمآرا ارائه نميکند و تنها دليلي که براي مخالفت خود با رزمآرا ارائه ميدهد٬ ماهيتي کاملا سياسي دارد:
رزمآرا «گفت برنامه من دادن اختيارات به استانها ميباشد, گفتم که دادن اختيارات به استانها مخصوصا به بعضي استانها که ساکنين آنها از نظر زبان و نژاد و مذهب با ما اختلاف دارند صلاح نيست,,,» [۷۴]
جالب است که اين برخورد غير دموکراتيک مصدق از حقوق ملل غيرفارس ايران٬ تابامروز از سوي وارثان وي به عنوان ثابتترين مؤلفه سياستشان ادامه داشته است,
نواب صفوي در جريان بازجويي در مورد نقش مصدق در قتل رزمآرا ميگويد:
«رأي و تجويز کردن آقاي کاشاني و آقاي مصدقالسلطنه علني و صريح بود نسبت به اين که تيمسار سپهبد رزمآرا را بايستي از بين برد٬ و او دست [نشانده] انگليسهاست,»[۷۹]
بعداز قتل رزمآرا ترتيب «قانوني» آزادي قاتل از سوي اکثريت مجلس طرفدار دولت پيشوا به تصويب ميرسد, روزنامه اطلاعات به تاريخ پنجشنبه شانزدهم مردادماه ۱۳۳۱ خبر و تفضيلات اين اقدام باورنکردني و عبرت آموز جبههچيان و ماده واحده مربوطه را ثبت کرده است:
«ماده واحده- چون جنايت حاجي علي رزمآرا و حمايت او از اجانب بر ملت ايران ثابت است بر فرض اينکه قاتل او استاد خليل طهماسبي باشد از نظر ملت بيگناه و تبرئه ميشود,
قنات آبادي٬ کريمي٬ حسيبي٬ شايگان٬ جلالي٬ انپجي٬ بقايي٬ زهري٬ ملکي٬ زيرکزاده٬ دکتر ملکي٬ دکتر فلسفي٬ ناظرزاده٬ پارسا٬ اقبال وکيلپور و ۱۴ امضاي ديگر,»[۲۲۸-۲۲۷]
اين طرح ماده واحده است, من حدس ميزنم هنوزهم براي اين سوآل که در يک مملکت «مشروطه» غير از دادگاه صالحه٬ جرم افراد چگونه بر «ملت» ثابت ميشود٬ جوابي در نزد جبههچيان يافت نميشود, آيا صاحبان امضاهاي فوق از اشراف بر چنين مسائل بديهي به دور بودند؟ جالب است که در ماده واحده مزبور از طهماسبي به عنوان «استاد» ياد ميشود ولي اشاره نميشود که استاد کدام رشته و کدام فن بودهاند! و باز جالبتر اينکه نماينده ديگري يعني آقاي سرتيپپور پيشنهاد ميکند که «دولت مخارج اشاعه استاد خليل طهماسبي را تا آخر عمر تأمين نمايد,» با توجه به کمک سران دولت مصدق به ساختن باشگاه ورزشي شعبان خان و اين پيشنهاد نان و آبدار آقاي سرتيپ پور٬ آدمي در حيرت فرو مي ماند که در اين ايام ملي و ميهني در زير سايه دولت ملي پيشوا چاقوکشي چه شغل نان و آبداري بوده است! بالاخره طبق خبر منبع اخيرالذکر٬ طرح ماده واحده به قيد سه فوريت (!) به تصويب اکثريت نمايندگان مجلس شوراي ملي ايران ميرسد, در رژيمهاي ديکتاتوري از نوع شورويايي يا پينوشهاي٬ ارتباط آدمکشان با سياستمداران بالکل مخفي است و عاقبت به خير شدن آدمکشان نيز حتمي نيست و چه بسا که به قصد از بين بردن آثار جرم٬ خود آدمکشان نيز سر فرصتهاي مناسب مورد تصفيه فيزيکي قرار ميگيرند, اما در دولت دموکراتيک پيشوا٬ چنانچه خوانديد هم حکم قتل مخالفات سياسي از سوي شخص پيشوا علناً در صحن مجلس صادر ميشود٬ هم عمل قتل بعد از وقوع آن٬ از سوي مطبوعات طرفدار پيشوا مورد تشويق قرار ميگيرد و هم نمايندگان طرفدار جبهه ملي٬ رسماً و «قانوناً» آزادي قاتل را بي هيچ رودرواسي يا پنهانکاري٬ سر و سامان ميدهند,
براي مقايسه مناسبات بين رزمآرا با دکتر مصدق را بطور ذهني ما بين دو تن از سه رئيس جمهوري اخير جمهوري اسلامي يعني آقايان رفسنجاني٬ خاتمي و احمدينژاد برقرار کنيد, تصور کنيد چه غوغايي بپا ميشد اگر رفسنجاني از تريبون مجلس شوراي اسلامي فتواي قتل خاتمي (يا احمدي نژاد) را صادر کرده و بعداز اجراي حکم قتل٬ قاتل را در همان مجلس٬ عفو و سپس او را به حضور ميپذيرفت!
۱۰, گرايشات فاشيستي در حکومت پيشوا
هر حکومتي و حتي حکومتهاي سرکوبگر غيردموکراتيک بينياز از حمايت مردمي نيستند, حال اين همدلي تودههاي مردم چگونه جلب ميشود٬ خود حکايت ديگري است, ماهيت ديکتاتوري رژيمهاي سرکوبگر به تنهايي براي سرکوب در مقياسهاي وسيع کافي نيست, چنين سرکوبهايي از سوي ديگر نيازمند حمايت وسيع تودهاي نيز هستند و شعارهاي پوپوليستي و دادن وعدههاي عوام فهم و عوام پسند براي جلب تودهها و سرگرمي آنها راه و روش امتحان شدهاي براي نيل به اين مقصود است, حکومتهاي داراي گرايش توتاليتريستي از قبيل رژيمهاي هيتلر٬ موسوليني٬ استالين و حاکميت اسلامي فعلي در ايران همه از حمايت وسعي مردمي برخوردار بودهاند, مسئله سرکوب خشن مخالفان نيز نيازمند حمايت وسيع تودهاي است, بدون اين حمايت٬ حاکمانِ نگران از مشروعيت خود در توسل به خشونت در مقياس وسيع دچار ترديد ميشوند و از «دست و دلبازي» ديکتاتوريهاي برخوردار از حمايت تودهاي برکنارند, براي درک روشنتر اين قضيه کافي است نگاهي مقايسهاي به سرکوبهاي حکومت کودتايي محمدرضا پهلوي بعداز کودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سرکوبهاي جمهوري اسلامي بيندازيد,
سرکوب تظاهرات وسيع ۱۵ خرداد تنها ۳۲ قرباني داشت و تعداد شهداي جنبشهاي سياسي مسلح و غير مسلح و تظاهرات گوناگون از زمان تبعيد خميني در آبان ۱۳۴۳ تا شروع اعتراضات خياباني در مهرماه ۱۳۵۶ جمعاً ۳۴۶ نفر بود, از اين شمار ۱۷۷ تن در درگيريها کشته شدند, ۹۱ نفر«برخي بدون محاکمه و برخي ديگر هم پس از محاکمه پنهاني» در دادگاههاي نظامي اعدام شدند, ۴۲ نفر زير شکنجه جان باختند ۱۵ نفر دستگير شدند و هرگز ديده نشدند ۷ نفر ديگر خودکشي کردند تا به چنگ ماموران امنيتي نيفتند, سرکوب خونين تظاهرات ميدان ژاله که بزرگترين مورد کشتار مردم غير مسلح درماههاي انقلاب تلقي ميشود٬ جمعاً ۶۴ نفر است که شامل دو نفر مؤنث٬ «يک زن و يک ختر بچه» ميباشد , در ضمن بياد داريم که رژيم پهلوي خود را مجبور مي ديد تا براي اعدام ۹ نفر از زندانيان سياسي در تپههای اوین، به صحنه سازي براي يک نقشه ادعايي فرار٬ دست بزند, حال اين رقمها را مقايسه کنيد با قساوتهاي جمهوري عدالت و عطوفت اسلامي, به عنوان مثال تنها در عرض دو سه ماهه تابستان- پاييز ۱۳۶۷ ليست هنوز ناقص اسامي ۴۴۸۱ نفر اعدام شدگان در زندانهاي جمهوري اسلامي در دست است, ميبينيد که آمار ناقص اعداميان دو سه ماهه جمهوري اسلامي بيشاز ۴۹ برابر اعداميان رژيم شاه در عرض ۱۵ سال است, علت تفاوت عظيم موجود در دو نمونه فوق را اگر نتيجه دموکرات بودن رژيم کودتايي پهلوي ندانيم بايد در تفاوت موجود در ميزان حمايت تودهاي دو رژيم مورد مقايسه جستجو کنيم,
اين نکته در آن موقع مورد توجه مخالفين مصدق بود و آنها سوآل ميکردند که چرا سرکوب تظاهرات مخالفان دولت ملي مصدق توسط قواي خودي٬ بايد قربانياني بيشاز حادثه به توپ بسته شدن مجلس از سوي لياخوف روسي داشته باشد يا چرا شهرباني مصدقي در برخورد با مخالفان مصدق قساوتي بيش از پليس رضاخاني داشته باشد, روزنامه اطلاعات درروز يکشنبه هفدهم آذرماه ۱۳۳۰ جريان مذاکرات مجلس را نقل کرده است, آشتيانيزاده نماينده مجلس در سخنراني خود٬ مقايسهاي با دوران رضاخاني کرده و اظهار تعجب ميکند که چرا در مقايسه با آن دوران٬ آدمکشي در دولت پيشوا بمراتب سهلتر و دامنهدارتر است:
«شاه سابق وقتى که به لقب سردار سپه و رياست وزرائى رسيد و مىخواستند با دست او در مملکت جمهورى بسازند، مردم به پشتيبانى از مدرس و مخالفت با جمهورى روز دوم فروردين آن ميتينگ بزرگ و تظاهرات عظيم فراموش نشدنى را بر ضد جمهورى برپا کردند و تمام ميدان بهارستان و محوطه داخل مجلس از جمعيت پر شده بود اما تا رئيس دولت به نفسه مورد حمله قرار نگرفت و بر سر و شانهاش سنگ و آجر نزدند فرمان حمله به يک فوج نظامى که همراه خود آورده بود نداد، در حالى که با تربيت ارتشى و خوى نظامى که سردار سپه داشت انتظار مىرفت که خيلى [بیش از] از آنچه که شد بکند و در آخر فاجعه با حساب دقيق معلوم شد که مجروحين تعدادشان از ۱۲ نفر و مقتولين از ۲ نفر تجاوز نمىکند, حالا بفرمائيد که چطور شد، حکومت سردار سپه آن روز را بايد دوره ديکتاتورى ناميد و حکومت شما را با اين قتل عامهاى پى در پى و ايجاد رژيم پليس و ارعاب، دوره مشعشع آزادى و حکومت قانونى بناميم, مگر آقاى دکتر مصدق حکومتهاى ساعد و صدرالاشراف را براى جزئىترين خطائى به باد حمله و انتقاد نمىگرفتيد؟ تمنا دارم بفرمائيد در کدام از اين ادوار مردم تهران چنين روزهاى خونآلودى را ديدند؟» [۱۶۴]
سخنان کمال هدايت در مجلس سنا نيز در اطلاعات چهارشنبه نهم مردادماه ۱۳۳۰ چاپ شده است:
«روز ۲۳ تير در اين ميدان بهارستان ۱۰۰ نفر کشته و ۵۰۰ نفر زخمي شدند و اشخاصي اکنون در اين شهر هستند که نميدانند کشتهشدگان آنها کجا دفن شدهاند و يک چنين امر خطيري در هر کجاي دنيا اتفاق افتاده بود سراسر آن مملکت يکپارچه آتش ميگرفت و انقلاب سراسر مملکت را ميگرفت ولي در اينجا دولت ما همينطور ساکت نشسته و نگاه ميکند, در موقعي که مجلس اول را به توپ بستند من در همينجا بودم و به قدر ۲۳ تير آن روز آدم کشته نشد, آقاي صادق در آن روز آنجا بودند و ديدند آن روزي که لياخوف مجلس را به توپ بست به اندازه بيست و سوم تير آدم کشته نشد,,,, چطور ميشود که در شهر تهران عدهاي را قتل عام ميکنند ولي کسي حرف نزند,»[۱۳۳]
نکته ديگري که در نقل قول فوق جلب توجه ميکند٬ عدم نگراني خاطر پيشوا از بابت اعتراضات اهالي است و اين اطمينان خاطر عالي همانا مرهون حمايت تودهاي است که دولت ملي از آن برخوردار بود, حال اينکه اين حمايت مردم بخاطر آن روزانه سيصدهزار ليره و اميد به افشاي عنقريب پرونده ده هزار (!) خائن بود و نه بخاطر قتل عام مردم بيدفاع در ميدان بهارستان٬ خود حديث ديگري است,
«شب کريستال» و ۱۴ آذرماه ۱۳۳۰
در روز چهاردهم آذرماه همان سال يعني کمتر از پنج ماه بعد از تاريخ فوق٬ فاجعه ديگري از سوي حکومت ملي کارگرداني ميشود, بسيج ارازل و اوباش براي سرکوب مخالفان و نام بردن از نيروي ضربتي چاقوکشان به عنوان «مردم آگاه» و «توده خشمگين» (يا چنانچه حکومت اسلامي دوست دارد «امت حزب الله» و «جوانان غيور اسلام») مطابق نمونههاي هيتلري در شب موسوم به «شب کريستال» است که در جريان حادثه ۱۴ آذر از سوي پيشوا رهبري ميشود,
هيتلر در ۹ نوامبر سال ۱۳۳۸ بر سر ميزشام ويژه بمناسبت «جنگجويان کهن» در مونيخ به گوبلز دستور ميدهد تا راه «نفرت مردمي» عليه يهودان را هموار کند, گوبلز همانطور که در يادداشتهايش ثبت کرده است براي اينکه جهودان يکبار براي هميشه مزه نفرت مردمي عليه خودشان را بچشند٬ بلافاصله دستورات لازم را به پليس ميدهد و آنها را از مداخله براي دفاع از يهوديان منع ميکند, سپس رهبران حزب را براي بسيج سريع اين «نفرات مردمي» به پاي دستگاههاي تلفن مي فرستد, اين تهاجم «ملي» به يهوديان آلماني بعدها بخاطر فراواني شيشههاي پودر شده منازل و مؤسسات متعلق به يهوديان «Reichskristallnacht» يا «شب کريستال رايش» ناميده شد, طي اين مراسم رهبري شده از بالا٬ ۲۶۷ کنيسا و ۷۵۰۰ مغازه و شرکت متعلق به يهوديان تخريب و يا به آتش کشيده شدند صدها يهودي به قتل رسيدند,
فرق حوادث ۱۴ آذرماه ۱۳۳۰ تهران با حوداث شب منتهي به ۱۰ نوامبر ۱۳۳۸ از جمله در اين نکته نهفته است که پليس شهرباني ملي بسيار فعالانه در «صحنه» حضور داشتند و در حالي که دولت ملي پيشوا پياده نظام قواي موسوم به «مردم شرافتمند پايتخت» را از محلات بدکاره و گوشههاي زندانها سرهم کرده بود٬ دولت پيشواي آلماني مواد لازم براي پياده نظام نمايش «نفرت مردمي» خود را با ابزارهاي ايدئولوژي نژادپرستي آريايي در سطح کل آلمان بسيج کرده بود,
به سخنان گهربار شعبان خان جعفري در مصاحبهاش با خانم سرشار دقت کنيد:
«رفتيم طرف خيابون اسلامبول, توي کيويسکا (کيوسکها) پر بود از چيزهاي (نشريات) تودهاي, من به بچهها گفتم: “هرجا که از اين چيزاي کمونيستي و کلوب و از ايناست به من نشون بدين!” حالا يه دوهزارنفري دورما جمع شدن,,, خلاصه ما اونجا اونارو يه خرده با بچهها زير ر رو کرديم, البته من خودم اونجا فرمون ميدادم جلو نمرفتم,»[۱۵۰-۱۴۹]
داخل پرانتز از خانم سرشار است که در پاورقي هم فرانسوي بودن ريشه کلمه کيوسک را توضيح دادهاند, مطبوعات وقت هم اين حوادث را منعکس کردهاند, از جمله نقش دکتر فاطمي بعنوان فرمانده اصلي قضايا مطرح شده است, شعبان خان در جواب خانم سرشار اين مسئله را منکر ميشود, اسم مصدق هم در بين است, به ادامه گفتگوي قبلي توجه کنيد:
«سرشار- خودم نديدم, فقط شنيدم يا جايي خواندم که روزنامه آتش هم عکس شما را با دکتر فاطمي چاپ کرد و نوشت شعبان جعفري اين کار را زير نظر دکتر فاطمي کرده است,
جعفري, خب وقتي کسي با مصدق بود٬ فاطميرم ميديد ولي اون که ما با فاطمي کار بکنيم دوتاست,»[۱۵۰]
پيشوا ۶۸ روز بعداز اينکه در ۴ مهرماه ۱۳۳۰ با صعود بر شانههاي شعبانخان٬ تجمع مردم را «مجلس» اعلام ميکند٬ براي تصفيه حسابهاي سياسي متوسل اين قماش از «مجلسيان» و «قوه لايزال» ملت هميشه در صحنه به رهبري امثال شعبان جعفري٬ رمضان يخي و کمپاني ميشود, صورت مذاکرات مجلس در نقل قولي که سعيد رهبر از اطلاعات هفدهم آذرماه ۱۳۳۰ آورده است٬ منعکس است, ابتدا به سخنان آشتيانيزاده توجه کنيد:
«روزنامه نيمه رسمي کيهان در شب فاجعه اطلاع داد که تصميم تيراندازي با حضور نخست وزير گرفته شده است,,,, آقاي مصدق تحمل ندارد مخالفيناش حرف بزنند٬ چيز بنويسند٬ ميتينگ بدهند٬ تظاهر کنند؟ اگر شما معتقديد که قاطبه مردم پشتيبان شما هستند پس چرا از ميتينگ مخالفين جلوگيري ميکنيد؟ چرا چاقوکش تجهيز ميکنيد؟ چرا آدم ميکشيد؟ چر در کمال ناجوانمردي کاميونهاي پليس را بر روي انبوه مردم اعم از ان و مرد و بچه حتي در پيادهروها ميرانيد؟ اگر مردم طرفدار شما هستند از چندهزار جوان چه ترسي داريد؟ تمام مردم تهران روز پنجشنبه ديدند که کاميونهاي پليس٬ چاقوکشهاي معروف و لاتهاي جنوب شهر را بار ميکردند و آنها را مجهز به چوب و چماق کرده و در ميان صفوف دانشجويان کسيل ميکردند و چون چاقوکشها جرأت حمله نداشتند پاسبانها و سربازها به کمک آنها با قنداق تفنگ و سرنيزه سر و دست مردم را ميشکستند تا چاقوکشها بتوانند مردم را بزنند, مسخرهتر از تمام اين قتل و غارتها از يک طرف اظهار تشکر شهرباني از چاقوکشها به عنوان مردم شرافتمند پايتخت است و از طرف ديگر اقرار آقاي نخستوزير به غارت روزنامهها و,,, و تعهد ايشان به پرداخت غرامت آنهاست,»[۱۶۵-۱۶۴]
در جملات فوق٬ رابطه حمايت مردمي از پيشوا با امر سرکوب مخالفان ٬ بنوعي مورد توجه سخنران مجلس است, آنچه که آشتيانيزاد در سخنراني خود بدان نميپردازد٬ مکانيزم و عملکرد اين رابطه است, آيا حکومتهاي برخوردار از حمايت مردمي به سرکوب مخالفان نميپردازند؟ آيا هيتلر در تاريخ ۹ نوامبر ۱۳۳۸ از نظر حمايت مردم آلمان دچار مضيقه بود؟ مگرنه اين است که بسياري از دولتها در دموکراسيهاي ليبرال پارلماني تنها حمايت اقليتي از جامعه (يا اکثريتي ضعيف) را با خود دارند؟ براي نسلي که تجربه «انقلاب فرهنگي اسلامي» در دوم ارديبهشت ۱۳۵۹ يا ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و ساير تواريخ و حوادث مربوط به سرکوبهاي بي حد و حصر جمهوري اسلامي ايران باخبرند٬ اين نکته تعجب انگيز نيست, حکومت جمهوري اسلامي در تاريخ دوم اردي بهشت ۱۳۵۹ و خردادماه سال متوالي٬ از حمايت اکثريت بسيار بزرگي از اهالي برخوردار بود, اتفاقا اين حمايت بسيار بزرگتر از نمونههاي مرسوم در دموکراسيهاي پارلماني غرب بود, اما اِشکال اين حمايت در نظر حکومتگران وقت «کامل» و «تمام» نبودن اين حمايت بود, عدهاي «منافق» و «ضد انقلاب» در امر تأمين و حفظ «کمال» و «تمام» مورد نظر حکام اسلامي٬ اخلال ميکردند, براي «حل قطعي» اين معضل بود که دستجات مسلح به سلاحهاي سرد و گرم به دانشگاهها و خيابانها گسيل ميشدند و بعداً از هر فاجعه سازماندهي شده از بالا٬ از قوه قهريه مجري اوامر بالادستيان٬ بنام «مردم مسلمان»٬ «امت حزب الله» و ,,, يا ميشد, بار ديگر اشاره کنم که حمايت مردمي از رژيمهاي غيردموکراتيک٬ موجب خودداري اين رژيمها در سرکوب مخالفان نيست٬ بلکه وجود يک حمايت گسترده و قابل اعتنا از ملزومات سرکوب خشونتآميز مخالفان در ابعاد وسيع است و نبود اين مشروعيت و محاصره شدن حاکمان در ميان بدبيني و بدگماني مردم تحت حاکميتشان٬ آنها را وادار به احتياط بيشتر و باصطلاح دست به عصا بودن در برخورد با مخالفان سياسي ميکند,
در جاي ديگري از مذاکرات مجلس در همان روز٬ سخنان جمال امامي نماينده ديگر مخالف دکتر مصدق را ميخوانيم, جنبههاي تاريکتر ماهيت گفتمان سياسي حاکم در دوران حاکميت پيشوا از لابلاي سخنان اين نماينده مخالف به وضوح ديده ميشود:
«بلنگوهاي شهرباني فرياد ميزد که هنگ تحت فرماندهي شعبان بي مُخ حمله ميکند, (خنده نمايندگان- يک نفر از نمايندگان: خنده ندارد, واقعا گريه دارد),,,
آخر چهارديواري تئاتر سعدي را که آتش زدهاند٬ تقصير ندارد٬ اگر او توداي است تار و مارش کنيد نه اينکه خانه مردم را آتش بزنيد٬,,,«[۱۶۸]
جمال امامي در ادامه سخنرانياش٬ حکم محرمانه استخدام شعبان جعفري در شهرباني دولت ملي پيشوا را به تاريخ بيستم آبانماه ۱۳۳۰ با مقرري ماهانه سيصد تومان از پشت تريبون مجلس قرائت ميکند, در اينجا ابتدائاً اين سوآل به ذهن آدمي خطور مي کند که اگر خانهاي متعلق به يک تودهاي است٬ آيا از شمول تعريف «خانه مردم» خارج ميشود!؟ شايد هم همانطور که اين تودهاي ها بيوطن بودهاند٬ «بي خانمان» هم تشريف داشتهاند و داراي خانه نبودهاند! اگر از اين ظرايف امر بگذريم دقت خواهيم کرد که آنگونه که از فحواي کلام برميآيد٬ خود همين جمال امامي با تار و مار کردن تودهايها موافق است, در هر حال يا جمال امامي و امثال وي ماهيتي ضد دموکراتيک چون شخص پيشوا داشتهاند و يا ماهيت غير دموکراتيک گفتمان رسمي حاکم آنها را چنان در تنگناي قافيه در هچل انداخته بوده است که جرأت دفاع از حق بديهي آزادي بيان و عقيده را به نحوي مناسبتتر٬ مناسب حال ارزيابي نميکردهاند,
روزنامه اطلاعات دو روز بعد٬ يعني ۱۹ آذرماه ۱۳۳۰ بازهم اخبار مذاکرات مجلسيان را چاپ کرده است, آنچه از مذاکرات مجلس برميآيد٬ تصور اينکه حاکميت قوه چماقيه دولت ملي پيشوا نيرويي محدود و مختص سرکوب مخالفان بوده٬ نيز باطل است, اين نيروي قهريه فارغ از حساب وکتابهاي مرسوم و بورکراتيک٬ اعمال قهر بر ياران نزديک پيشوا را نيز در دستور کار خود داشته است, يکي از ياران نزديک مصدق بنام فولادوند٬ از طرفداري قبلي خود از دکتر مصدق و گرفتار آمدن خود و برادرانش به تيغ غضب چاقوکشان ملي ياد ميکند:
«در کابين دکتر مصدق من هميشه به ايشان احترام ميگذاشتم من که پدرم در راه آزادي گلوله خورد و در زمان حکومت رزمآرا هم فحش ناموس دادهاند ولي به خاطر ايشان به حکومت رزمآرا رأي ندادم و من در دوره پازنزدهم مجلس از آقاي دکتر مصدق حمايت کردم ولي نميدانم حالا من و سه برادر چه کردهايم و مال کي را خوردهايم که گرفتار چاقوکشهاي دکتر مصدق شدهايم,»[۱۸۲]
اطلاعات در اين شمارهاش حاوي سخنان مهمي در باره وعده ريختن روزانه ۳۰۰ هزار ليره استرلينگ به جيب ملت ايران از سوي پيشوا٬ نيز هست٬ خبر کشتن بچه يک مدير روزنامه و مضروب کردن زن باردار وي در خانه اش٬ غارت اداره روزنامه طلوع٬ چپاول دفتر اسناد رسمي شماره ۱۲۴ و بسياري فجايع ديگر از سوي «هنگ تحت فرماندهي شعبان بي مُخ» از زبان نمايندگان مخالف مجلس خبر ميدهد,
آ, مصدق: به هيچ وجه متأسف نيستم!
بالاخره پيشوا هم در مجلس به سخنراني ميپردازد, اطلاعات در روز بعد يعني بيستم آذرماه ۱۳۳۰ حاوي سخنراني ايشان است که از جمله فرمودهاند:
«من ميخواهم بگويم که اگر اين آقايان ميتينگدهندگان وطن پرست هستند نبايد در اين موقع دولت وارد انجام يک امر مهمي است به تظاهر بپردازند, بنابر اين اگر بعضي از آنها اگر صدمهاي هم رسيده باشد به هيچ وجه متأسف نيستم,»[۱۹۱]
بيگمان بياد داريد که تمامي سرکوبهاي جمهوري اسلامي هم همين منطق بکا ر رفته است: «در اين شرايط حساس که ,,,», رويهمرفته استفاده کنندگان از خشونت قانوني و غير قانوني براي سرکوب مخالفان٬ توسل به حساس بودن اوضاع و در جريان بودن توطئههاي و تهديدهاي واقعي يا واهي( بويژه انواع خارجي آن) را در امر توجيه سرکوبگري خود٬ مفيد ميشمارند, براي بررسي جنايات سازمان يافته ۱۴ آذرماه ۱۳۳۰ هم کمیسيوني تشکيل ميشود, متن گزارش در دو شماره پياپي٬ دوشنبه نهم و سه شنبه دهم ديماه ۱۳۳۰ روزنامه اطلاعات چاپ شده است, در جاي جاي گزارش مزبور حضور دولت و شهرباني ملي پيشوا به عنوان سازمانگر اصلي جنايات٬ قابل مشاهده است, عدم مداخله نيروهاي شهرباني در قتل و غارت در روز روشن به کرات در گزارش کمیسيون آمده است, به عنوان مثال:
«۴- از اظهارات تيمسار نخعي در مورد حمله مهاجمين به دفاتر روزنامههاي سياسي طلوع و فرمان چنين استناد ميشود که در حين غارت محلهاي مزبور تيمسار دانشپور رسيده و با وجود اين که عدهاي از افراد پليس در دسترس نامبرده بودهاند٬ اقدامي نگرديده و پساز حضور سرتيپ نخعي نيز مهاجمين جلب نشدهاند,»[۱۹۹]
شهرباني دولت ملي هم هنوز تا تاريخ ارائه گزارش کميسيون٬ يعني ۲۶ روز بعد از واقعه از انجام تحقييقات لازم خودداري کرده و به ذکر نام «افرادي خردسال به عنوان مهاجم» بسنده کرده است,[۱۹۹] اسامي چاقوکشان مهاجم و رهبران لشگر جرار اوباشان پايتخت٬ تنها از زبان متضررين از جرم٬ گزارشات شهرباني را مزين کردهاند:
«فقط بعضي از متضررين از جرم٬ افرادي را به نام و عناوين شعبان جعفري (بي مُخ)٬ عشقي٬ عباس کاووسي٬ حسن عرب٬ شهميرزادي (چاقوکش) و حسين مافي٬ صمن شکوائيه و توضيحات خود نام بردهاند,,,»[۱۹۹]
چنانچه در کتاب خانم سرشار هم منعکس شده٬ شعبان جعفري٬ عليرغم ثبوت جنايي قتل و غارت بعداز ملاقات با عاليترين رهبران فکري و سياسي جبهه ملي يعني آقايان مکي و دکتر شايگان آزاد ميشود,[۲۱۷]
س, “سگ کشي” ناميدن کشتار جوانان
در همين زمان روزنامه اصناف ارگان مقامات روحاني طرفدار دکتر مصدق با اشاره به قتل و کشتار دانشجويان و دانشآموزان نوشت: «سگ کشي ادامه دارد»[۱۵۱]
ج, “اهالي شرافتمند و ميهنپرست تهران”
خوانندگان اين سطور با القابي که رژيم جمهوري اسلامي براي دستجات حزبالله بکار ميبرد آشنايي دارند: “امت هميشه در صحنه”٬ “جوانان غيور اسلام”، “مردم مسلمان” و از اين قبيل, جالب است که القاب شهرباني تحت رهبري پيشوا را در مورد لشگر تحت فرماندهي شعبان خان بخوانيد:
«,,,عصر ۱۴ آذر شهرباني دکتر مصدق با کمال وقاحت اعلام داشت که اهالي شرافتمند و ميهنپرست تهران که به ماهيت اين عناصر (پسران و دختران دانشجو) کاملا پي بردهاند با نيروي انتظامي در تمام موارد همکاري نموده عناصر اخلالگر را به سزاي اعمال خود رساندند, شهرباني کل وظيفهي خود ميداند که از معاضدت و همکاري بيمانند مردم شرافتمند تهران تشکر نموده,,,»[۱۵۱]
ادبيات فوق و نحوه جابجايي مفاهيم به قصد شريک کردن مردم تهران در جرم شعبان و رمضان و کمپانيِ تحت حمايت شهرباني هم براي آشنايان به شيوه تبليغات جمهوري اسلامي فعلي آشناست و هم بنحو عجيبي شبيه است به نسبت دادن قتلعام مردم آذربايجان در آذر ماه ۱۳۲۵ به خود مردم آذربايجان! گويا آنجا هم اين نه ارتش شاهنشاهي با مأموريت زهر چشم گرفتن از مرکز انقلابهاي مزاحم پايتخت٬ بلکه خود مردم بودهاند که باعث قتل عام مردم شدهاند, البته منظور مديران تبليغاتي رژيم مزبور نه خودکشي اهالي بلکه قتل عام شدن بخشي از مردم (نوع نامرغوب تجزيه طلب) از طرف بخشي ديگر (نوع مرغوب شاهدوست) بود,
د, جنبه سرکوبگرانه
شعار واريز کردن روزانه سيصدهزار ليره استرلينگ اضافي به خزانه دولتي از شعارهاي اصلي حکومت مصدق بود, اطلاعات تاريخ يکشنبه شانزدهم تيرماه ۱۳۳۰ در گزارش از مذاکرات مجلس٬ به سخنان عبدالقدير آزاد در مخالفت با عملکرد کابينه مصدق اشاره دارد:
«من اگر اسم اين کابينه را کابينه هو بگذارم مناسبترين کلمه ميباشد, (اسلامي: نه گفتن اين حرف در اين موقع صلاح نيست,) زيرا از روزي که اين کابينه تشکيل شده يک قدم راجع به اصلاح امور اقتصادي٬ اجتماعي٬ قضايي و غيره برنداشته است, محور تمام کار مملکت به دست يک عده اشخاص غيرمسئول افتاده و هرج و مرج٬ بينظمي و دزدي سرتاسر کشور را فرگرفته»[۱۰۳]
براي پي بردن به اهميت سخنان فوق٬ ميتوان به کارنامه حکومت ملي آذربايجان به رهبري سيد جعفر پيشهوري اشاره کرد که در شرايط بسيار نامساعدي که در يکسال حکومت خود با آن روبرو بود ضمن برقراي امنيت ومبارزه مؤثر با رشوهخواري و فساد اداري به کارهاي عمراني بسياري دست زد که دوست دشمن حجم آنها را بيش دوران حکومت ۲۰ ساله رضاخان ارزيابي کردهاند,
نياز به «امت هميشه در صحنه» و تأمين آن از طريق تههيج دائمي تودهها از مشخصات بارز حکومتهاي هيتلر٬ موسوليني و جمهوري اسلامي فعلي است, در رمان «۱۹۸۴» تهييج سيستماتيک به عهده شبکه ويدئوئي «تله اسکرين» است, سخنراني عبدالقدير آزاد که در روزنامه اطلاعات بيست و پنجم تيرماه ۱۳۳۰ منتشر شده٬ حاواي اشاراتي در اين موضوع است:
«تقريباً سه ماه است که کشور ايران تبديل به ميدان نطق و کنفرانس شده, همه روزه مردم را از کار بيکار کرده٬ احساسات عامه را تهييج ميکنند و از اين تهييج تودهايها بهتر استفاده کردهاند تا آقاي دکتر مصدق و رفقايشان,,,, تعجب من اين است آقاي دکتر مصدق که هميشه با حکومت نظامي مخالفت ميکرد٬ با توقيف روزنامهها بدون محاکمه عصبانيت نشان ميدهد٬ آقاي دکتر که براي کشته شدن مردم به دست نظامي و پليس گريه و زاري ميکرد٬ چطور شده حالا که خودشان نخستوزيرند زن و مرد را به آتش مسلسل ميبندند٬ حکومت نظامي اعلام ميکنند و روزنامهها را ۱۰ تا ۲۰ تا بدون محاکمه توقيف مينمايند؟ گويا آقاي دکتر اين کارهاي زشت را براي ديگران بد ميدانند و براي خودشان خوب,»[۱۲۷-۱۲۶]
اهميت خائن در رژيمهاي پوپوليستي سرکوبگر به اندازه کافي شناخته شده است, هيتلر و استالين گويي نفس از حنجره خائنين و دشمنان وهمي و واقعي ميکشيدند, گويي هميشه لشگري زيرزميني از خائنين مترصد فرصت ايستادهاند تا دروازه مملکت را برروي دشمن بازکنند و بساط سرکوب هم صرفا براي مقابله با اين فتنهگران گسترده و برقرار است, در رمان «۱۹۸۴» اثر فوقالعاده جورج اورول هم رژيم تحت حاکميت «ناظر کبير» از اين ابزار استفاده ميکند و از جمله «انجمن اخوت» بدون اينکه وجود واقعي آن محرز باشد٬ نقش سازمان زيرزميني خائنين را بر عهده دارد, جمهوري اسلامي هم بدينطريق حکومت کرده است,
تبليغات پوپوليستي پيشوا هم ٬ علاوه بر سيل ليرههاي استرلينگ به خزانه مملکت٬ اشاره به وجود ده هزار پرونده راجع به خيانت اشخاص در اداره شرکت نفت بود که روزي هم که اسناد پيدا ميشوند٬ رسيدگي يک جمع دونفره بر آنها کافي تلقي ميشود,عبالقدير آزاد در ادامه سخنراني فوق به اين مسئله هم پرداخته است:
«گفتند ده هزار پرونده راجع به خيانت اشخاص در اداره اطلاعات شرکت نفت موجود است که مربوط به دههزار خائن است ولي تمام قضايا در اطراف سه نفر دور زد آن سه نفر عبارت بود از روزنامه طلوع٬ روزنامه صداي وطن و جواهرکلام, بقيه خائنين معلوم نشدند, روزي که اين اسناد پيدا شد دونفر مأمور رسيدگي به آنها شدند٬»[۱۰۳]
ئ, آثار صريح انديشه فاشيستي در حکومت جبهه ملي
نام «جبهه ملي» در ادبيات سياسي جهان حاوي بار مثبتي نيست و بعنوان مثال سازمانهاي فاشيست و نژادپرست بريتانيا٬ فرانسه٬ نيوزيلند يا اروپا به همين نام خوانده ميشوند, اين «تشابه اسمي» را به حساب بيخبري رهبران و بنيانگزاران جبهه ملي نميتوان نوشت چرا که بسياري از رهبران جبهه ملي افراد تحصيلکرهاي بودند که تجربه اقامت و تصحيل در کشورهاي فرنگي را هم داشتند و امروز هم بسياري از فعالان و مسئولين جبهه ملي در فرنگستان مسکن دارند,
اما نشانههاي صريح از گرايشات فاشيستي در درون حکومت جبهه ملي هم وجود دارند, جريان موسوم به «سومکا- حزب سوسياليست ملي کارگران ايران» به رهبري دکتر داود منشيزاده و دستیاریی داریوش همایون، و پرویز قرائی با پرونده ننگین و شرم آورش، «حزب پان ایرانسیت» که یکی از رهبران گردن کلفت آن داریوش فروهر، بعدها «حزب ملت ايران» را به ثبت رساند و خود نیز رهبری آن را به عهده گرفت، «حزب آريا» به رهبری سرلشگر حسن ارفع, این احزاب ملی و میهنی (فاشیستی) در دوران حکومت جبهه ملی بود که با فرمان مستشاران امریکایی و حمایت مالی و معنوی حکومت جبهه ملی جهت مبارزه با خواسته های مردم ایران (نه اوباشان دولتی و غیردولتی) تحت عنوان بیرق مبارزه با کمونیسم (حزب توده)، شکل گرفته و وارد میدان شدند, داريوش فروهر با گرايشات صريح فاشيستي٬ خود از ياران نزديک دکتر مصدق بود,
داريوش همايون به لحاظ مسلکي و شيوه «فعاليت» خود نمونه ايراني جريانات فاشيستي بود,
«,,,رئيس شهرباني به دستور مقامات قدرت طلب عدهاي از چاقوکشان معروف شهر مثل شعبان بي مُخ و عشقي و چند عنصر پست مثل فروهر را با عدهاي کاردکش به دبيرستانها حملهور ساخته و تاکنون به نام اختلاف مسلکي دانشآموزان که همواره بوده است عه بسياري را از پاي انداخته است!»[۱۱۳]
يکي از شعارهاي پان ايرانيستها «پان ايرانيسم گورکن بلشويسم» بود,[۱۱۴] احمد زيرکزاده از رهبران جبهه ملي در باره داريوش فروهر ميگويد:
«,,, در تشکيل جبهه ملي دوم حضور دارد و فعاليت زيادي ميکند٬ ,,,, در اين جبهه که دستهبندي يکي از فعاليتهاي اصلي بود فروهر و حزبش محل خاصي دارند, گاهي با دکتر صديقي٬ گاهي با شاهپور بختيار و زماني با دکتر سنجابي ميپيوندد, احساسات ملي شديد او ملات [ملاط] اصلي بقاي او در جبهه است,,, او با “ايرانيسم” ميخواست تمام مردمي را که فارسي حرف ميزنند در تحت يک حکومت درآورد آن وقت “ادعاي هفده شهر قفقاز” بي معني ميشد٬ چه اکثر اين شهرها مردمي ترکزبان داشتند ,,, تشکيلات نظامي و طريقه نازيسم داشت,»[۱۱۴]
رسول مهربان که به گفته خودش «عمري را در جبهه ملي تباه کرده» در کتاب گوشههايي از تاريخ معاصر ايران٬ گوشه ديگري از فعاليتهاي ملي و ميهني آقايان را شرح ميدهد:
«در همان روزها حملات گستردهاي عليه دانشآموزان مدارس تهران که اکثريت آنها از هوادران حزب توده ايران و در سازمان جوانان دموکرات مجتمع بودند٬ از طرف حزب پان ايرانيست٬ پزشکپور٬ فروهر و عليخاني صورت ميگرفت, اين ولگردان هرزه بزن بهادر تحت نام دکتر مصدق٬ ملهم از عقايد معلول و مفلوک نئوفاشيسم٬ کارد و چماق به دست به دانشآموزان حمله ميکردند, منشيزاده رئيس حزب سومکا و علي سپهر گرداننده گرهک فاشيستي سوسياليست آريا٬ در اين هرزه درآييها و سفاکيها٬ دار و دسته فروهر را همراهي ميکردند,,,,٬ در اين گونه حمله و هجومها از حمايت دارو دسته شمس قناتآبادي به نام مجمع مسلمانان مجاهد! برخوردار بودند, مطالعه روزنامه دموکرات اسلامي! شمس قنات آبادي که براي پوشاندن منظور و هدفهاي ننگين خود از اسم آيتالله کاشاني سود ميجست٬ ,,,»[۱۱۵]
سعيد رهبر اخبار فعاليتهاي ملي ميهني از شهرهاي ديگر چون آمل و بابل را هم از روزنامه اطلاعات نقل ميکند, خبر دستگيري داريوش فروهر در حالي که با چوب و کارد سعي در ورود به دانشگاه داشته است٬ در روزنامه اطلاعات هيجدهم ديماه ۱۳۳۱ آمده است,
يکي ديگر از مختصات تفکر فاشيستي٬ عدم تمايل به تقسيم جغرافيايي قدرت و ميل به داشتن حکومتهاي سانتراليستي است, رژيم پهلوي از اين جهت يک سيستم فوق سانتراليستي داشت و اگر خواست رزمآرا براي «دادن اختيارات به استانها» را بعنوان خواست يک تغيير جزئي در ساختار فوق سانتراليستي قدرت در ايران آن روز فرض کنيم٬ مخالفت پيشوا با اين تغييرات جزئي را - که ظاهرا مهمترين جرم رزمآرا در زمان صدور حکم قتل وي هم همين بوده است- چگونه ميتوان استباط کرد؟ آيا دکتر مصدق خواهان چيزي جز يک حکومت فوق سانتراليستي بدتر از مدل پهلوي بوده است؟
بسياري از ياران دکتر مصدق و رهبران آن وقت جبهه ملي سالهاي سال بعداز آن سالها زنده ماندند و هيچ فرصتي را براي ترغيب حکومتهاي محمدرضاشاهي و اسلامي براي سرکوب مؤثرتر و خشنتر ملل غير فارس ايران از دست ندادند, همين امروز کساني چون پرويز ورجاوند رهبر جبهه ملي هم خود را صرف ارائه طرحهاي قتلعام نهايي و مؤثر معنوي ملل غير فارس ايران به رهبران جمهوري ميکند, تاکنون افشاي چند مورد از تلاشهاي مخفيانه و پشتپرده وي در مطبوعات آذربايجان٬ رسواييهاي بزرگي براي وي و جبهه ملياش ببار آورده است, جالب است که آن دسته از نيروهاي سابق چپ که بلحاظ فکري زير بيرق جبهه ملي به جبران مافات گذشته مشغولند٬ بيشاز هر چيز ديگر٬ جذب اين گرايش افراطي به حکومتهاي فوق سانتراليستي و شعارهاي سرکوبگرانه بر ضد ملل غير فارس شدهاند,
سعيد رهبر در مقاله مستقلي به ماهيت رهبران ملي-ميهني وطني پرداخته است, وي در مقالهاي با نامي که بيتي از داستانسراي گنجه را در تيتر خود دارد٬ به سراغ بخش مکتوب پرونده داريوش همايون و جريان ملي-ميهني «سومکا» رفته است, «به آيينه بنگريم آينه چون نقش تو بنمود راست خود شکن، آيينه شکستن خطاست» تيتر مقالهاي است که حاوي نقلقولهاي مهم و مستقيم از روزنامه اطلاعات است, به چند نمونه توجه کنيد:
«تظاهرات دسته پيراهنسياهان در خيابانها
قبل از ظهر امروز عدهاي از افراد منتسب به حزب سوسياليست (سومکا) در حالي که آنان پيراهنهاي سياه بر تن داشتند به طور اجتماع در خيابانهاي شاهرضا و پهلوي و شاه گردش و تظاهراتي مينمودند, هنگامي که اين عده به اوايل خيابان اسلامبول رسيدند از طرف مأمورين انتظامي به آنان اخطار شد که از تظاهرات خودداري نموده و متفرق شوند,
در اثر اين اخطار عدهاي از آنها متفرق شدند ولي چند نفري که به اخطار مأمورين توجه نکردند و تظاهرات خود را ادامه ميداند همين امر سبب گرديد که آن عده را مأمورين انتظامي بازداشت نمايند, يک منبع مطلع به خبرنگار ما گفت تعداد بازداشت شدگان در حدود ۱۵ نفرميباشد,» (اطلاعات، پنجشنبه ۲۸/۱/۱۳۳۱، شماره ۷۷۸۸)
«بازداشت ليدر حزب سومکا»
ديشب آقاي منشيزاده ليدر حزب سومکا توسط مأمورين پليس توقيف گرديد, امروز يکياز مقامات شهرباني در باره علت دستگيري مشاراليه گفت: چون در نتيجه تحقيقاتي که توسط مأمورين شهرباني در اطراف واقعه حمله به قرائتخانه شوروي «وکس» و شعبه تبليغات سفارت مجارستان به عمل آمد معلوم شد که افراد حزب سومکا در آن دخالت داشتهاند لذا ديشب يک عده پاسبان و مأمور محل حزب را محاصره نموده و آقاي دکترمنشيزاده ليدر حزب را بازداشت نموده و به بازداشتگاه موقت اداره آگاهي منتقل نمودند,امروز صبح پرونده براي رسيدگي و صدور و قرار توقيف به شعبه ۱۸ بازپرس تهران احاله شد, سه نفر ديگر از افراد حزب سومکا به نام شاهپور زندنيا، داريوش همايون، اسماعيلهاشمينژاد نيز به همين اتهام قبلاً بازداشت شده بودند,» (اطلاعات، سهشنبه ۴/۶/۱۳۳۱، شماره ۷۸۹۰)
«از افراد حزب سومکا بازپرسي به عمل آمد»
امروز از ۳ نفر از افراد حزب سومکا به نام داريوش همايون، اميرناصر معيني و شاهپور زندنيا در شعبه چهارم بازپرسي دادسراي نظامي تحت نظر سرگرد علميه بازجوئي به عملآمد,» (اطلاعات، سهشنبه ۴/۹/۱۳۳۱، شماره ۷۹۵۹,)
«يک نفر ديگر از اعضاي حزب سومکا امروز آزاد شد»
ديروز عصر بازجوئي از داريوش همايون يکي از اعضاي حزب سومکا در دادسراي فرمانداري نظامي خاتمه يافت و مشاراليه با دادن ۵۰ هزار ريال کفيل امروز آزاد شد,» (اطلاعات، يکشنبه ۲۳/۹/۱۳۳۱، شماره ۷۹۷۴,)
«ديشب دکتر منشيزاده و سران حزب سومکا در دادگاه نظامي تبرئه شدند,,,
آخرين جلسه دادگاه ـ ديشب آخرين جلسه دادگاه جنائي براي رسيدگي به اتهام آقاي دکترمنشيزاده و ۶ نفر از سران حزب سومکا تشکيل و پس از دفاع متهمين دادگاه وارد شور شد وسرانجام کليه متهمين را از اتهام وارده تبرئه کرد, شب گذشته مأمورين يکي از سران حزبسومکا را به نام داريوش همايون به استناد ماده ۵ بازداشت کردند, در باره توقيف او يک مقام مطلع اظهار داشت چون وسائلي از محل حزب پيدا شده است که براي تخريب و حريق تهيه کرده بودند لذا اين شخص را براي اداي توضيحات بازداشت کرديم,» (اطلاعات، شنبه۲۳/۱۲/۱۳۳۱، شماره ۸۰۵۰)
«اشيائي که از محل حزب سومکا به دست آمده»
صبح امروز آقاي سرهنگ پورشريف معاون انتظامي فرمانداري نظامي با يک کاميون سرباز و چند نفر از مأمورين شهرباني به محل سومکا رفته و در آنجا ۶ نفر از سران حزبمزبور را دستگير کردند ولي به آقاي منشيزاده رهبر حزب دسترسي پيدا نشد, ضمناً مأمورين کليه قسمتهاي حزب سومکا را بازرسي کرده و مقداري لامپ که درون آنها را بنزين ريخته و درش را چوبپنبه گذاشته بودند به دست آمد, گفته ميشود ابن لامپها براي آتش زدن اماکن تهيه شده بود و هم چنين مقداري نارنجک دستي، شيشه بنزين، مشعل براي پرتاب کردن و تيشه و قمه از محل حزب به دست مأمورين افتاد که همه با تنظيم صورت مجلس با کاميون به فرمانداري نظامي تحويل داده شد,» (اطلاعات، چهارشنبه ۱۳/۱۲/۱۳۳۱، شمار۰ ۸۰۴۲)
۱۱, وضع و حال امروز جرياني بنام «جبهه ملي ايران»
مطالب فوق اگر صرفاً مربوط به گذشته بودند و امروز موضوعيت نداشتند٬ صرفاً فصلي از تاريخ غم انگيز ايران بودند, اما تأسفبارتر آن است که امروز نيز بقاياي همين جريان ملي ميهني با تجديد قوا از ميان رقباي چپ و راست پيشين٬ تهاجم به اصول ابتدايي حقوق بشر را در سرلوحه اعمال خود قرار داده است و در صدد است تا بر بستر خلائي که در پس بي اعتباري ايدئولوژيها و سرابهاي عدالتخواهانه دنيوي و ديني در ايران بوجود آمده است٬ يک جريان فاشيستي و نژادپرستي فارسي را براي فرداي ايران تدارک ببيند, اين جريان از همان اول انقلاب در ترکيب دولت موقت بازرگان طرفدار سرکوب نظامي کوچکترين خواست ملل غيرفارس ايران براي برخورداري از مواد مصرحه منشور جهاني حقوق بشر و ساير کنوانسيونهاي بين المللي بودند و تا جايي که دستشان رسيد از هيچگونه کشتار جمعي اهالي معترض مضايقه نکردند,
از روزي هم که از بارگاه حاکميت اسلامي رانده شدند٬ تشويق دائمي جمهوري اسلامي به سرکوب خشن خواستهاي ملي ملل غيرفارس ايران و ارائه پروژههايي عملي سرکوب و تهيج افکار عمومي براي آمادهسازي افکار عمومي در جهت پذيرش اينگونه سرکوبها بکار بردند, کشف دائمي انواع توطئههاي پان ترکيستها و هشدار نسبت به صحراي محشريکه عنقريباً در صورت عدم سرکوب تجزيهطلبان برپا خواهد٬ از فعاليتهاي برنامهاي و فوق برنامه اين محافل است, اين جريان خواه بصورت تشکيلات سياسي و خواه بصورت يک تفکر سياسي فاشيستي داراي زير مجموعههاي فرهنگي و دانشگاهي و انتشاراتي٬ تمامي سرکوبهاي خشونيت آميز ۲۷ سال اخير (و ۵۰ سال قبل از آن نيز) عليه ملل غير فارس حمايت نموده است, هرگونه اعتراض علني يا مکتوبات مخفي توطئهگرانه ايران جريان تشکيلاتي و فکري به رهبران جمهوري اسلامي نه با قصد تشويق حکومتيان به برآورده کردن حقوق مصرحه ملل غيرفارس ايران در کنوانسيونهاي بينالمللي و مواد قانون اساسي جمهوري اسلامي٬ بلکه در جهت تيزتر کردن سرعت و شدت قتل عام معنوي قانوني و غيرقانوني عليه اين ملل مظلوم بوده است,
ابتدا نگاهي کوتاه به مواد «اعلاميه جهاني حقوق زباني» مصوبه در سال ۱۹۹۶ در بارسلون بيندازيم, اين اعلاميه خود برمبناي حقوق زباني مصرح و مستتر در ساير کنوانسيونهاي بينالمللي و از جمله منشور جهاني حقوق بشر است, توجه کنيد که رژيمهاي پهلوي و جمهوري اسلامي رسماً تمامي اين پيمامننامهها را امضا کرده و خود را مقيد به اجرا و رعايت عملي آنها کردهاند,
«ماده ١»
١- اين بيانيه “جمعيت زبانی” را بدين گونه تعريف مينمايد: هر جامعه انسانی که به لحاظ تاريخی در “محيط سرزمينی” معينی فارغ از به رسميت شناخته شدن و يا نشدن آن سکنی گزيده و خود را به عنوان يک توده با هويت واحد دانسته و زبان مشترکی را به عنوان وسيله ای طبيعی برای ارتباط و هم بندی فرهنگی بين اعضای آن توسعه داده استּ تعبير “زبان خاص يک سرزمين” (زبان نياخاکی) به زبان جمعيتی که به شرح فوق در همچو محيطی سکنی گزيده باشد اطلاق ميشودּ
٢- اين اعلاميه مبداء حرکت خود را بر اين اصل قرار ميدهد که حقوق زبانی در عين حال و يکجا هم فردی و هم جمعی ميباشندּ در تعريف دامنه کامل حقوق زبانی اين اعلاميه مرجع خود را مورد يک جمعيت زبانی تاريخی در محيط سرزمينی خود قبول مينمايدּ و آنچه از اين محيط درک ميشود نه تنها گستره جغرافيائيای که جمعيت در آنجا زندگی مينمايد بلکه محيط اجتماعی و عمليای که برای توسعه و شکوفائی تمام و کمال يک زبان حياتی است ميباشدּ تنها بر اين اساس امکان دارد که حقوق زبانی گروههای ذکر شده در نقطه پنجم اين اعلاميه و حقوق افرادی که در خارج سرزمين زبانی خويش ميزيند را برحسب پيوستگی و درجه بندی تعريف نمودּ»
روشن است که طبق اين تعاريف مندرج در بند ۱ از ماده ۱ اعلاميه مزبور٬ کليه ترکان ايران در سرزمين تاريخي به هم پيوسته آذربايجان در شمال غرب ايران مصداق تعريف حقوقي «جمعيت زباني» هستند و اين تعريف شامل ديگر ملل غيرفارس ايران يعني کردها٬ بلوچها٬ اعراب٬ ترکمنها و قشقاييها نيز ميشود,
«ماده ۵»
اين اعلاميه بر اين اساس استوار است که حقوق تمامی جمعيتهای زبانی مساوی و مستقل از موقعيت اين زبانها به عنوان زبان رسمی محلی و يا اقليتی بودن ميباشدּ در اين اعلاميه تعبيراتی مانند محلی و يا اقليتی بکار برده نشده اند زيرا - هرچند در بعضی موارد مشخص شناسانی زبانها به عنوان اقليتی و يا محلی ميتواند احقاق برخی از حقوق معين را تسهيل نمايد- با اينهمه اين و ديگر تعابير جرح و تعديل کننده غالبا برای اعمال محدوديت بر حقوق جمعيتهای زبانی بکار برده ميشوندּ»
«ماده ۶»
اين اعلاميه اعلام ميکند که نميتوان تنها بر اين مبناء که يک زبان زبان رسمی دولت است و يا به طور سنتی برای مقاصد اداری و يا برخی از فعاليتهای فرهنگی مشخص در يک سرزمين بکار رفته است آنرا “زبان خاص سرزمين” بشمار آوردּ»
«ماده ١٠»
١- همه جمعيتهای زبانی دارای حقوق برابرندּ
٢- اين اعلاميه تبعيض بر عليه جمعيتهای زبانی را غيرقابل قبول ميداند فارغ از آنکه اين تبعيض بر مبنای درجه حاکميت سياسی مستقل جمعيت زبانی؛ موقعيت تعريف شده آن جمعيتها از لحاظ اجتماعی اقتصادی و يا ديگر لحاظها؛ درجه استاندارديزه شدن مدرنيزاسيون و يا به روز شدگی زبانهايشان و يا هر معيار ديگری اعمال گرددּ»
«ماده ۱۵»
١- همه جمعيتهای زبانی حق دارند که زبانهايشان در سرزمين- قلمرو خود به طور رسمی بکار برده شوندּ»
«ماده ٢۴»
همه جمعيتهای زبانی حق دارند در باره گستره حضور زبانشان به عنوان زبان رابط و به عنوان زبان مورد مطالعه در تمام سطوح تحصيلی در سرزمين خود (پيش دبستانی ابتدائی متوسطه حرفه ای و فنی دانشگاهی و آموزش بزرگسالان) تصميم بگيرندּ
«ماده ٢۵»
همه جمعيتهای زبانی از حق دستيابی و کاربرد همه منابع انسانی و مادی لازم برای تضمين نمودن حضور زبانشان در همه سطوح تحصيلی در نياخاک خود از قبيل آموزگاران ورزيده روشهای آموزشی مناسب کتب و متون درسی منابع مالی تجهيزات و ساختمانها تکنولوژی های سنتی و مدرن و در وسعتی که خواهان آنند برخوردار ميباشندּ»
بياننامهاي که فوقاً بخشهايي از آن نقل گرديد گويي در پولميک سياسي بر عليه جريان جبهه ملي ايران نوشته شده است, چاپ نامه مخفي آقاي پرويز ورجاوند به رئيس جمهور اسلامي وقت آقاي خاتمي٬ پرده ازيکي از رسواييهاي اين جريان برانداخت, آقاي ورجاوند که وزير فرهنگ (!) دولت بازرگان هم بودهاند بجاي عذرخواهي از مفاد توطئهگرانه اين نامه که چيزي جز تحريک و تشجيع سران جمهوري اسلامي به سرکوب بيشتر آذربايجان و ملت ترک ايران نبود٬ به اظهار عصبانيت از درز کردن آن پرداخت و خواهان تنبيه عاملان درز اين نامه مخفي به مطبوعات آذربايجان شد, نامه رسواي مزبور در شماره ۹۲ نشريه «شمس تبريز» به تاريخ ۲۶ بهمن سال ۱۳۷۹ منتشر شد, ورجاوند در اين نامه ابتدا امکانات ناچيز براي تنفس فرهنگ ترکي آذربايجان را برشمرده و آنها را «فاجعه ملي» مينامد:
«برنامههاي زبان ترکي افزايش يافته و در مصاحبهها بيشتر به زبان ترکي با مردم گفت و گو ميشود و به اين ترتيب پيام ميدهند که مردم فارسي نميدانند و اگرهم بدانند نمي خواهند صحبت کنند, بنابراين دور به نظر نميرسد که جماعتي در چهارچوب توجيه توسعه سياسي و احترام به خواست مردم، بکوشند تا زمينه را براي گونهاي پاسخگوئي موافق به خواستههاي طرح شده فراهم سازند و در دولت جنابعالي کشور را با يک فاجعه ملي مواجه بسازند,»
ايشان در ادامه نامه دشمني صريح و عملي خود با مفاد بند بند بياننامه فوق را اعتراف ميکنند:
«جناب آقاي رئيس جمهور، به عنوان سابقه به آگاهي ميرسانم که در ماه نخست شروع کار دولت موقت که اينجانب مسئوليت وزارت فرهنگ و هنر را بر عهده داشتم، يک هيأت حدود بيست نفره به سرپرستي شادروان مفتيزاده، از کردستان به تهران آمدند تا درباره مسائل مختلفي از جمله همين مسئله آموزش به زبان کردي آن هم نه به اين گستردگي تقاضاي آقايان، با دولت مذاکره کنند, مسئوليت اين کار بر عهده شادروان فروهر و من گذارده شد و در جلسه بيش از چهار ساعت با وجود شرايط خاص آن زمان، به آقايان توضيح دادم که شما با اين پيشنهاد به دلايل بسيار (يک بيک برشمردم) نه تنها به همه ملت ايران که به مردم کرد اين سرزمين نيز لطمهاي شديد خواهيد زد»
ورجاوند در جايي ديگر چند نشريه بفرخوردار از نيمچه آزادي نشر را محل «توطئههاي حجيب و غير منتظره» اعلام ميکند تا بنحوي منتظره خواهان رجعت جمهوري اسلامي به عصر ممنوعيت مطلق محمدرضاشاهانه عليه مطبوعات آذربايجان شود:
«چگونه است که دستگاه مطبوعات وزارت فرهن